از گیر مامان بابام
از این زندگی تکراری
تا ۵ صبح بیدارم میخابم تا ساعت ۵ یا ۶ ظهر
بعدشم بیشتر تو اتاقم نه تفریحی نه سفری هیچی
هر وقتم میرم پیش مامان بابام سری دعوا میشه
از تنهایی خستم کلن تنهام دیگه
با مامانم هم نمیشه دو کلام حرف زد همش دعوامون میشه
هر چی هم میشه جفتشون منو مقصر میدونن هر چی شه مقصر منم
تو زندگیم حتی یه نفرم نیست باهاش بتونم درد و دل کنم
هیچی نیست باهاش خوش بگذرونم کلن خودمم با خودم