من عقدم و روزا عاشورا شوهرم به مادرش گفت هر جا خواستین برین زن منم ببرین من با رفیقام میرم مادرشوهرم گفت اولا معلوم نیس بریم یا نه بعدم من مسئولیت اینو به عهده نمیگیرم خودت میدونی خودت ببرش و... یه خورده هم با شوهرم بحثش شد.. بعد که شوهرم رفت جلو پدر شوهرم گفت عروس آماده شدی بریم ؟ منم گفتم نمیام و حالا از دستم ناراحته میگه من فکر خودت هستم میگم نیا گرمه و فلان من دلم برا تو میسوزه پدر شوهرمم گفت دلت برا هیچ باباسگی نسوزه 🥲
همیشه از اینکه برم انحراف بینیم رو عمل کنم و بخوام تامپون بکشم میترسیدم ولی دوستم پیش دکتر حامد عباسی بدون تامپون عمل کرد منم رفتم و عمل کردم پیششون و الان خیلی راحت تر نفس میکشم، عمل زیباییشون هم بدون تامپونه اگه شما هم درباره عمل بدون تامپون کنجکاوید، جزئیات بیشتر رو اینجا ببینید
منه لاشی دل نازکم تا یه چیز بگن میرم تو اتاق گریه میکنم اینام خوششون میاد رسما انکار دهه پنجاه هستیم
اصلا متوجه نمیشم شوهرت با پدرت بحث کرده شما رو آورده خونشون بعد خودش با رفیقاش میخواد بره مادرشوهرم درست گفته وقتی شوهرداری باید باشوهرت بری ...پدرشوهرم خیلی بی شعوره. درضمن هرگز پدرومادرتون رو ول نکنید بچسبید به چنین شوهری حداقل در دوران عقد
کافیه با یکی از اعضای خونواده بحثم بشه با این ک هیچی نمیگم و اونا هزار تا حرف بارم میکنن بازم از چشم شوهرم مقصر منم و طرف اونا رو میگیره و به من میگه درست بشو و اونا شوخی میکنن و فلان روانیم کرده
کافیه با یکی از اعضای خونواده بحثم بشه با این ک هیچی نمیگم و اونا هزار تا حرف بارم میکنن بازم از چشم شوهرم مقصر منم و طرف اونا رو میگیره و به من میگه درست بشو و اونا شوخی میکنن و فلان روانیم کرده