یه برادرشوهر دارم سالی یبار عید ده دقیقه میاد به مادرش سر میزنه میره هر روزم از جلو در رد میشه میره .بعد مراسم دعوت بودن سه ساعت راهشون بود مادرشوهرم و برادرشوهرمو دعوت کرده بودند مادرشوهرم میگه رفتیم اومدیم تو راه یه کلمه هم حرف نزد.هیچ کاریش هم نکردیم .گوه تشریف داره.پول مفت میخواد همیشه .حروم خور بگی هست بداخلاق هست با زنش در و تخته هستن مثل همن
برادرشوهرحروم خورم هفتم پدرشوهرم
برگشت به من گفت تو با مادرم تو یه ساختمونی مواظب مادرم باش گفتم هممون هستیم هیچی نگفت مادرشوهرمم همینجور منو نگاه کرد خوب کردم گفتم؟
بعد رفتم تو مراسم نشستم یه خانمی پیر بود گفت مواظب مادرشوهرت باشیا همین جور نگاش کردم مادرشوهرمم نگام کرد.دید هیچی نگفتم عصبانی شد از نگاش میشد فهمید چون من هیچی نگفتم ناراحت شد
آخه به من چه ده تا بچه داره میخوان بندازن سر من و همه برن دنبال خوشیاشون.دختراش که بهش سر نمیزنن بجز یکیشون. پسرای دیگش هم میان دم در میبینند و میرن یکی نمیگه مادرمون در آمد نداره تو دستمون یچیزی ببریم