خب سلام من 16 سالمه و از شهر خودمون اومدیم شهرستان خونه مادربزرگ و اقوام.
دوتا مادربزرگام شهرستانم و ما رفتیم خونه مادربزرگ پدریم بعد داییم اومد دنبال من و مامانم وداداشم که بریم خونه مادربزرگ مادریم ولی داییم گفت اول بریم قبرستون من گفتم خب پس منو همینجا پیاده کنید کار دارم ولی داییم گوش نکرد خلاصه رفتیم و تو راه داداشم بستنی میخورد و دهنشو پر از بستنی کرده بود (کاکائو)
من نشستم تو ماشین و با گوشیم کار میکردم که خالم زنگ زد و گفت که دختر دایی مامانم که 1 سال ازم بزرگتره گفته که بیام باهاش برم کافی شاپ ( از قبل برنامه ریخته بودیم) منم گفتم باشه میام بعد همین جور که دنبال مامانم میگشتم نگاه کردم به استین لباسم دیدم پر از کاکائو هست از بالا تا پایینش بعد همین موقع میخواستم برم کافه و این لباسم بیشتر نداشتم بعد داداشم کلی دعوا کردم و سرش داد زدم به طوری که همه نگاه میکردن بعد مامانمو مامان جونمم اومدن که بریم خونه و منم همین طور بلند بلند داد می کشیدم سر داداشم و رسیدیم خونه مادربزرگم که من رفتم خونه و گریه میکردم خالم گفت چی شده؟
مامانم همچیو گفت بعد مامانم گفت لباستو دربیار بشورم منم عصبانی بودم لباسمو طوری دادم به مامانم که اتفاقی دکمش خورد تو صورتش و مامانم عصبانی شد موهامو کشید عینکمو که تازه خریده بودم یکو دویست از سرم افتاد زمین شکست منم عصبانی شدم که سر داداشم یه داد خیلی بلندی کشیدم که همه همسایه ها فهمیدن بعد دختر دایی مامانم که اومده بود دنبالم با دوستش شنید اومد گفت چی شده مامانجونمم جوری تعریف کرد که ابرومو برد بعد مامانجونم به مامانم حرف زد گفت با این بچه تربیت کردنت مامانمم ناراحت شد اشکاش ریخت بعد دختر دایی مامانم دید وبه مامانم گفت:« اجی گریه نکن »و دوستشم دید حتی زندایی مامانمم از پنجره گفت پس چیشده؟
خلاصه اونا رفتن کافه و من نرفتم که اینش به درک
ابرومم رفت چون تو شهرستان همه اشنا هستن و بعد حالا انقدر حالم بده که نگو چون مامانم که همه جا بخش میشه.
حالا به نظر شما چیکار کنم؟؟
حالم خیلی بده