سلام به نظرتون این جملات برای شروع یه کتاب برای مخاطب ایجاد انگیزه میکنه؟
دوراهی سختی اورا محاصره کرده بود. نمیدانست منصرف شدن را به قیمت بند آمدن لرزش دست و پایش، ترجیح دهد یا به صدای وجدانش گوش بدهد؟
نمیدانست چشم هایش را روی حقیقت ببندد یا از دیده های چشمانش برای نجات یک انسان استفاده کند؟
نمیدانست به یکی از عزیزترین های زندگی اش رحم کند یا مردی که در شغل موردعلاقه اش کار میکند را از خطر پیش و رو نجات دهد؟
در آن لحظه آرزو میکرد که کاش از ماجرای پیش آمده خبری نداشت؛ با خودش میگفت: واقعا که بی خبری خوش خبری است.
چشمانش را برای دیدن آن لحظه و گوش هایش را برای شنیدن آن صدا ها سرزنش می کرد.