اول از همه من ۲۸ مهر با یکی آشنا شدم اون زمان همه ترکم کردن و اون وایساد تا حالم برگرده و..
دی ماه مامانم و خالم متوجه شد یک ماه گوشی نداشتم و..
گوشیمو ک گرفتم باز با هم حرف زدیم و پشت هم بودیم
همه خانواده پسره هم میدونن
چند روز پیش مثل الان بود مامانم گوشیمو گرفت
فکر نمیکردم رمزش رو بلد باش
رمزش رو باز کرده و چت هامو خونده بود
صبحش میخاستم برم کلاس شنا گفت ن حق نداری جایی بری
گوه خوردی دیگ فقط میری مدرسه و میایی با سرویس و فقط باید درس بخونی
بعد من جوری رفتار کردم ک چیزی نشده
بعد گوشیمو آورد و چتامو نشونم داد
بعدم ک کتکم زد شروع کرد ب حرف زدن و نفرین کردن ب پسره
اون بازیگر تئاتر داشت میرفت سرکار چند نفر دنبالش میکنن با چاقو بخاطر بیماری قلبی حالش بد میش و بیهوش میوفته