احساس عجیبی دارم امشب
هم دلم آروم و هم پریشون
هم میخوام ادامه بدم و هم میگم بسه
هم میگم من خیلی خوشبختم هم میگم خدایا چرا اینجوریه زندگیم
من با خیلی چیزا کنار اومدم
من از خودم و پوشیدن و ... گذشتم به هیچ کس
به مامان بابام چیزی نگفتم
تو فامیل کسی نبود هم سن من ما کلا ارتباط نداریم با کسی
من داداش ندارم من بابام برام آنقدری بابا نیست
من خیلی کمبود محبت داشتم
ولی به هیچ پسر و دختری اجازه ندادن نزدیکم شن
دوست صمیمی نداشتم و ندارم
و در رابطه با زندگیم با هیچ کسی حرف نمیزنم
همچنان از نظر بقیه خود خواه و ریلکس و بی اهمیت و سنگدلم
ولی نمیدونم واسه همشون واسه همه اعضای خونوادم ذره ذره وجودم نیست به
نمیدونم حتی نمیتونم راجب پدرم بد فک کنم
چون گذشتشو میدونم
من چرا انقد بدم چرا خدایا