عروسی یکی از اقوام حال دلم بد بود اول که بچه ها هیچ قوم و خویشی نیومد دورمون فقط یادمنمیره زنعمو ناتنی بابام اومد مارو برد پیش خودشونک دلموننگیر بعد با اسرار منوپاشوندن برقصم تا رفتم وسط عمم اومدم نزدیکم بهمگفت مامانت برا اینجا دونا شده که نمیرقصه نگم که وسط رقص اشک خودمو چه قدر کنترل کردم چون حال روحی مامانمنو درک نکرد
دقیقا محرم بود تو برو بیا طلاق بود و هنوز طلاق نگرفته بودم
رفتم خونه عمم نذری یه نفر بهمگفت حالا مرغت یه پا داره ؟نمیشه برگردی؟ دقیقا همین حرفو گفت من تو اون شلوغی توقع این حرفو نداشتم و رفتم تو خودم...
دوباره چند شب بعد من آروم بودم دختر دایی بابام بهم حالا زیادم تو فکرش نباش بازم از حرفش ناراحت شدمچون من تو فکر نبودم