ی هفته ای میشه دایی جاریم فوت کرده امروز هفتش بود دیشب ک خونه مادرشوهر بودیم من چون بچه هام شیر ب شیر هستن و کوچیکن نمیتونم فلا جایی برم خودم باید بالا سرشون باشن چون شیرخوارن دیشب مادرشوهرم گفت من یکیشونو نگهمیدارم شوهرتم یکیشو نگهداره ت برو هفت گفتم ب جاریم تسلیت گفتم و نمیتونم برم هی پشت هم گفتن اره میخوای برو فلان من گیج شدم گفتم جاریم نگفته بیا ک برم خندیدن گفتن عروسی ک نیس بهت بگن زایه شدم اونا انقدری ارزش ندارن ک خودمو ناراحت کنم ولی زشت شد فک کنن من هیچی بلد نیسم اخه گیج شدم بچمم گریه میکرد