نمیدونم چطور شروع کنم …
چند مدتیه یکی از فامیلامون هی بحث خواستگاری اوردن پیش مامانم و از ۲ سال پیش بهم نظر داشتن ولی نگفته بودن اما جدیدا دیدن هی داره برام خواستگار میاد و گفتن بگیم نظرتونو بدونیم! حقیقتش پسره آرومه و مودبه و شغل خیلی خوبی داره اهل اعتیاد و این چیزا نیست مامان باباش آدمای خوب و نسبتا پولدار هستن ولی من واقعا نمیخوامش دوس دارم با غریبه ازدواج کنم الان ظهر با مامانم بحث کردم گفت من بهشون گفتم شوهر نمیخوای میخوای از مجردیت لذت ببری مجبورتم نمیکنم درضمن اونا تورو میخوان چون دختر خوبی هستی بعد میگن هرچی بخواد چشم خونه جدا براش میگیرم هر چی بخواد!
ولی من نمیخوام باهاشون وصلت کنم نمیگم ازشون بدم میاد نه ولی خب بنا به شرایطی اعتقادامون باهم یکی نیست باهاشون کنار نمیام یا مثلا همه اعضای خانواده تو زندگی دختر پسره مشکل ایجاد بشه دخالت میکنن (اینارو میگم چون اون عروساشونو دیدم فهمیدم) خانواده پسره اهل تفریح و مسافرت و این چیزا زیاد نیستن و یکم ساده هستن ، به مامانم هم گفتم گفت نه پسره که خیلی جوونه اون بروزه مثل خودته😕
و از این موضوع حالم گرفته دیدم مامانم راضیه ولی هنوز واکنش بابامو ندیدم نمیدونم چکار کنم
گفتم به مامانم بگم اگه بخوان مجبورم کنه حتما خودکشی میکنم بعد پشیمون شدم از گفتن این حرف چون در شان من نیست این حرفارو بزنم
بنظرتون چکار کنم آیا راه منطقی هست ؟