طلاق گرفت چطور میشه بدون دلتنگی برای خونم برای زندگیم بدون درد همه چی رو فراموش کرد خسته شدم تحمل این همه درد این همه حرف ناگفته رو ندارم هر وقت خواستم از خودم دفاع کنم زد تو دهنم و نذاشت از خودم دفاع کنم حرفهای زیادی تو دلم تلنبار شده حسه یه اسیر رو دارم الان تقریبا ۴۵روزه اومدم خونه ی مادرم چون مادرم سرطان داشت برا مراقبت اومدم بچه هام اینجا زیاد راحت نیستن ولی مادرم میگه بمون و ازش جدا شو نمیدونم چیکار کنم از آینده و عاقبت بچه هام میترسم و از زندان
اون متنفرم ولی به زندانبانم عادت کردم گاهی ازش متنفر میشم ولی آدم به حقارت عادت میکنه شاید حتی دلتنگ میشه