یه خاستگار داشتم چقد پسر خوبی بود
مودب ، متین
فقط بخاطر چهرش و پوست خرابش ردش کردم
چند بار باهاش رفتم بیرون دیدم نمیتونم کنار بیام
حتی تصور اینکه منو ببوسه حالمو بد میکرد
اما وقتی میومدم خونه و تلفنی باهاش حرف میزدم میخواستمش
کادر درمان هم بود
امشب مامانمو بردم بیمارستان ، دورادور دیدمش
یهو دلم ریخت
نمیدونم هوس زودگذره یا نه ؟
میترسم بهش پیام بدم هواییش کنم باز نظرم عوض بشه