اولش میخواستم برم خونه خودم و به مادرم بگم بیاد خونه ما و چند روز پیشم بمونه.
ما با مادرشوهرم اینا تو یه ساختمونیم و میدونستم مادرم و خونوادم اینجا راحت نیستن و مادرم خودش میگفت برم خونه اونا.
ولی من نمیخواستم همسرم تنها باشه و خونه خودم راحت تر بودم.
ولی شنیدم خونواده همسرم (منظور درجه دو ها هستن مثل خاله و دایی همسر و ... )رسم دارن که بعد زایمان همشون برای سر زدن میان، منم شرایط مهمون داری ندارم، دلم سکوت و آرامش میخواد. به شوهرم گفتم تا ۴۰ روز میرم خونه مامانم که یه شهر دیگه است مگراینکه تو تضمین بدی فامیلات روزای اول که من اوکی نیستم، نیان اینجا.
همسرم گفت من نمیتونم تضمین بدم، اینطوری برات بهتره چون مادرت ازت مراقبت میکنه و علاوه بر بچه تو خودتم به مراقبت نیاز داری و کسی بهتر از مادرت هواتو نداره و منم میام بهتون سر میزنم.
(در بارداری هم دو ماه استراحتی شدم و رفتم خونه مامانم)
مادرشوهرم از تصمیم ما خبر نداره و همش میگه ببینم بعد زایمان مامانت چیکار میکنه و چقدر اینجا میمونه، منم سکوت میکنم و لبخند میزنم.
چند روز همش میگه من برای دختر اولیم یک ماه موندم خونشون، برای دختر دومی ده روز و از این حرفا...
یاد شب یلدای اولمون تو نامزدی افتادم که مادرشوهرم میگفت خواب دیدم اینا بچه دار شدن و عروسم داره میره خونه مادرش... ما رسم داریم بعد بیمارستان بیان خونه خودشون (البته که الکی میگه و من تو فامیلاش همچین رسمی ندیدم)
یه زنداداش شوخ طبعی داشتم که تازگی به رحمت خدا رفته، اونموقع برگشت و به مادرشوهرم گفت حاج خانم نگران نباش عروست میره خونه خودش و ما هممون میاییم اونجا... (که قسمتش نشد 🥹🥹)
اما انگار خواب مادرشوهرم داره تعبیر میشه 🫠😃
فقط نگرانیم از شوهرمه که به خاطر کارش نمیتونه بیاد پیش ما بمونه....
محض درد ودل و یادگاری این متن بلند رو نوشتم.