خیلی برام جالبه که چقدر راحت زندگی رو سخت میگیرید.
خیلی راحت آرامش خودتون و محیط رو بهم میریزید سر مسائل بی اهمیت و اتفاقا مسائل مهم رو پشت گوش میندازید.
الان دیدم یکی تاپیک گذاشته از مشکلش و پرسیده شام چی خوردی؟ و اکثرا اومدن گفتن چرا اینو پرسیدی؟ خیلی زشته.
واقعا از نظرتون زشته یه نفر شام املت خورده باشه یا اصلا شام نخورده باشه؟ یعنی اگر همچین سوالی ازتون بپرسن بهتون بر میخوره یا اگه مثلا کباب نخورده باشید به غرورتون برمیخوره؟
خیلی طبیعیه دو نفر که باهم در ارتباط هستن از این سوالا بپرسن و قرار نیست مورد قضاوت قرار بگیرن. یعنی شما واقعا اگر کسی بهتون بگه شام نون و پنیر خورده قضاوتش میکنید که آدم بیخود یا بی پولیه؟ واقعا منظوردار همچین سوالی رو میپرسید؟ از روی غذایی که طرف خورده چه نتیجهای میگیرید؟
خسته نمیشید از این همه نقش بازی کردن در مقابل فردی که قراره شریک زندگیتون باشه؟ چرا اینجا همه یه جوری برخورد میکنن انگار که رابطه یه قرارداد اجتماعیه و باید هر طور که شده برای حفظ اون رابطه تلاش کرد حالا به هر قیمتی؟ چطور میشه با کسی زندگی کرد که اولویت اول صمیمیت و محرم اسرار و همدم نباشه و در مقابلش سیاستورزی کرد؟
اگه این راز یه رابطه یا ازدواج خوبه من خیلی خوشحالم که همچین چیزی رو از دست دادم و ندارم چون واقعا برام سخته کنار کسی زندگی کنم که مدام مجبور رفتار و روحیاتم رو عوض کنم و برای حفظ حالت موجود با هرکسی از راه میرسه مشورت کنم به جای اینکه با خود اون شخص مطرحش کنم.
همونقدر که بیخیال بودن و راحت از دست دادن بده، این خلقیات ادایی و غیرواقعی هم بده.
مشکل اصلی اینجاست که مسائل ساده رو پیچیده میکنیم و مسائل پیچیده رو نادیده میگیریم
نتیجهش هم میشه همین بی اعتمادی و سردرگمی همگانی