مرتیکه بهم گف کجا میری گفتم دکتر پوست
گف غلط میکنی اجازه نمیدم منم آروم گفتم دلیلش چیه
اومد زد توگوشم داد و بیداد که اینم دلیلش
صورتم پر جوشه از پول وام دانشگاهم میخواستم برم دکتر وقت داشتم این حیوون اینجوری برخورد کرد
اصن از خون دل من تغذیه میکنه
من حتی پول اینم نخواستم از خودم پول داشتم
کلی تلاش میکنم افسردگیم خوب شه به پوستم برسم که مثلا یکم افسردگیم بهتر شه
این آدم اسمش بابا نیس که
قاتله
روح منو کشت افسردگی حاد گرفتم با این کاراش
اشکام بند نمیاد
میشه یه چیزی بگین دلم آروم شه
همش سعی میکنم افکار خودکشی به ذهنم راه ندم این اینکارا رو میکنه
براچی دنیا انقد ظالمه
مگه من چقدر توان دارم
خسته شدم دیگه