دوتا گزینه الان دارم بین افتضاح و عالی
که به لطف یه گوهی که همیشه ضد حاله و هیچوقت نمیزاره به ما خوش بگذره مجبور به زندگی کردن با افتضاح شدم
چرا من هیچوقت قرار نیست بهم خوش بگذره
چرا همیشه باید فقط زندگی و رد کنم بره تا یه روز بالاخره بمیرم
من زندگی نمیکنم که فقط میگذرونم که تموم شده فقط
گوه تو این زندگی
حسرت به دلم موند یه بار راحت باشم بم خوش بگذره
از هرچی بدم میاد سرم میاد
همیشه بدم میومد از این وضع که به لطف اون ان آقا باید الان وسطش باشم
گوه تو زندگیمون گوه
چجوری تحمل کنم آخه
حاضرم تنهایی تنها با تمام ترس هام میبودم ولی اون نبود پیشم
حالم دیگه داره بهم میخوره
از یه طرفم یه امید مسخره تو دلمه که درست میشه ولی من که میدونم واقعیت چیه