خیلی امروز سخت بود پیاده روی کردم بعدش پسرمو بردم پارک و در اخر مث دیونه ها ساعت هفت شب مهمون دعوت کردمو ب سرعت برق شام گذاشتمو اخر شبم ک هیچی دیگ الانم ک از خستگی دلم نمیخاد بخوابم
روزی از روزها ،شبی از شب ها ،خواهم افتاد و خواهم مرد ،اما می خواهم هر چه بیشتر بروم .تا هرچه دورتر بیفتم ،تا هرچه دیرتر بیفتم ،هرچه دیرتر و دورتر بمیرم .نمی خواهم حتی یک گام یا یک لحظه ،پیش از آن که می توانسته ام بروم و بمانم ،افتاده باشم و جان داده باشم ،همین .