من با یه نفر تو محل کار آشنا شده بودم ک خواستگاری هم اومده بود همه هم خبر داشتن از نظر ظاهر و قیافه و موقعیت خوب بود وچون سنش به قیافش نمیخورد و ازش خوشم اومده بود بهش فرصت داده بودم اون ۳۸ سالش بود من ۲۵ ینی ۱۴ سال اختلاف سنی داشتیم بعد فک میکردم خیلی پخته هست و رابطه خوبی میشه ولی واقعا دنیاهامون فرق داشت بچه ها..من خیلی بچه بودم پیشش و از طرف دیگه اون بر خلاف سنش خیلی دهن بین بود و خیلی مامان دوست بود تو طول رابطه مون هوای خانوادش همه رو داشت جز من برا همین کنار گذاشتمش ولی دوسش داشتم گاهی یادش میفتم...
اون پسری که خانوادشو دوست داره تو رو هم دوست خواهد داشت مگرنه مردی که مادرش ۳۰ سال بزرگش کرده بعد نمک نشناسی کنه بندازتش دور دیگه تو که دختر مردمی هم به راحتی قیدتو میزنه
وقتی به روی ما دریچه ای به نام اطمینان بسته شد تمام ازادی های زمین را قفس فرا گرفت
کلا چهارماه باهاش بودم ولی سر ماه دوم اینا متوجه شدم چون یه بار با خانوادش بودیم و اونا دیدن این چقدر هوای منو داره بعد از فرداش این بی محلی کرد بهم کاملا بی دلیل و با خانوادش خیلی صمیمی تر شد متوجه شدم خانوادش گفتن محل نده بهم