ای بابا میدونم اینو نباید بگم ولی حقیقته که بابای من بی عقله خانواده من در عهد لوق به سر میبرن بابامم میگه پنج شنبه که شد من زنگ میزنم به بابای شوهرت بگم پسر تو که این اخلاق داست گوه خورد اومد در خونه ما اتفاقا خیلی شوهرم پسر خوب و آقایی هزار بار خداراشکر میکنم که خدا اونو به من داد یک روز من و شوهرم دعوامون شد من حالمم خیلی بد بود گریه که کردم مامانم فهمید دعوامون شده رفته به بابام گفته بابام الان بهم گفت خوب اون روز اشکتو در اورد منم گفتم عیب نداره زن و شوهر دعوا کنن ابلهان باور کنن بابام گفت ماشاالله به ما میگی ابله گفتم ما دعوا کردیم اشتی هم کردیم به شما هم ربطی نداره اصلازنشمم اختیارمو داره بزنه منو بکشه هیچ کس هیچی نمیتونه بگه شوهرم الان یک ماهی گیشه خونه ما نیومده به خاطر مامان و بابام ... بابام هی میگه ما احتیاجی به اون نداریم ولی نمیدونن روزگار میگردنه چطوری از دعوا جلوگیری کنم
نزار روشون به هم باز بشه.باباتو اروم کن اما با حرفای منطقی.دلشو بشکنی چند مدت بعد نمیتونی توروش نگاه کنی.شوهرت اگه خوبه قدرشو بدون.رفت وامد زیاد باعث میشه حرف دربیادد
به شما ربطی نداره و ابلهان و اختیارمو داره و....چیه؟ خاااااک تو سرت
شما جای من بودید چطوری میگفتید
وقتی دائم شوهرتو فحش بده ،سر بیرون رفتن و خونه مادر شوهرم رفتن گیر بدن بهم ، جواب شوهرمو نده ،پول دایی شوهرمو ۴ ماهه قرض گرفته نداده، من نمیتومم باهاش جایی برم ولی خرج و مخارجم بر لهده شوهرمه این درسته واقعا
دو روز دیگه که دعواتون شد اومدی خونه بابات مطمئن باش دیگه پشتت وای نمیفته خیلی اشتباه کردی اونجوری حرف زدی باهاش اگه الان یبار حال شوهرتو میگرفت دیگه شوهرت جرئت نمیکرد باهات بد حرف بزنه در واقع بی عقل تویی نه اون طفلک