من برا کارای زندگیم مجبورم وام بگیرم و اینکه خودم شاغلم به قرون ازش پول نخواستم
سرصبحی داشتم حاضر میشدم برم بانک برگشته میگه دلال شدی واسه من؟ بتمرگ سرجات سبزی خریدم پاک کن ناهار درست کن
گفتم به تو ربطی نداره تو همه کارای من دخالت میکنی خودت عرضه نداشتی لابد دلال بشی الان از پیشرفتای من فشار میخوری.
گفت گمشو ناهارتو بیرون کوفت کن گفتم منم محتاج یه لقمه نون کپک زده تو نیستم
گفتم فکر کردی کی هستی منو بخوای کنترل کنی
تو نهایتا بتونی بیرون رفتن خودتو مدیریت کنی بکش بیرون