۲۰ سالمه از زندگیمو شوهرم راضی ام باهم دوس بودیم همو خیلی دوس داریم شوهرم ۲۸سالشه بعد کارش معمولی هس
خب ببینید من خیلی دختری اهل آرایش و تیپ زدنو عشق و حال و سفره خونه این جور کارا بودم البته با شوهرم
بعد با مادرشوهرم تو ی ساختمونیم ی ۶ روز دیگه میرم س ماهگی بعد خداشاهده از وفتی مادرشوهرم فهمیده باردارم نذاشته برم خونمون مث چشاش ازم مراقبت میکنه نمیذاره ی نمکدون جا ب جا کنم همش درازم خب بهتون توضیح دادم بدانید شرایط چجوریه
ولی فامیلای خودمون هنوز نمیدونن و تا حرف میشه میگن از الان بچه نیاریا فلان میشی بهمان میشی نمیدونن من حامله ام.راستی ۷ ماهه عروسی کردم
خلاصه همش مث احمقا با خودم میگم چرا بچه آوردم آره زود بود دیگه حس و حال ندارم ب خودم برسم میگم آره بچم بیاد دست و پامو میبنده دیگه دوران خوشیم تموم میشه میدونم خیلی نفهم تشریف دارم نعمت خدارو اینجوری میگم ولی آرومم کنید توروخدا چرت و پرت نگید توهین نکنید.بنظرتون اشتباه کردم زود بچه اوردم؟؟؟😭😭😭💔💔