بعداز سالها چالش و ماجرا وسختی توزندگی یه کم زندگیمون روبه راه شد، خونمونو ساختیم، منو خواهرم وبرادرم ازدواج کردیم گفتیم دیگ نفسی بکشیم ولی نشد... هرچند بازم مشکلات بود ولی خبب میگذشت ولی باز یه درد دیگ یک چالش دیگ که زده رودست همه اونا خدایا نمیکشم دیگ بسه دیگه دلم برای این پدرو مادر بدبختم میسوزه چقدر سختی بکشن دیگ چرا یک زندگی عادی که دوروبریامون دارن برای ما اینقدر گرون تموم شد؟ گناهمون چی بود؟ نمیکشم دیگ واقعا 🥲💔
نه برای همه واسه ما انگار هرخوشی که اونم بابدبختی بدست میاریم صدتا بدبختی جاش باید پس بدیم 😕
درسته منم اکثر دوستام یا اقوام نزدیک توجه میکنم اون همه چالشا و سختیایی ک ما با پوستو استخون درکش کردیم و له شدیم گاهی زیرش هیچ وقت تجربه ش نکردن،،،نمیدونم چ حکمتی توشه،،هییی با سن کم هزاران اندوه از سر گذروندیم،،خیلی دلم میخواد از خدا بپرسم ببینم جوابش چیه