از دیروز اومدیم خونه پدرشوهرم(۸۲سالشه)
از گرما هلاک شدیم نمیزاره کولر روشن کنیم...دیشب خواستم لامپ حیاط روشن بزارم نور بیفته تو اتاق بچم کوچکه شبا شیرش میدم ببینمش..گفت من پول برق میدم رفت همه لامپا حیاط خاموش کرد..صبی یدونه پنیر کوچولو خریده خالی با نون بخوریم..حالا شوهرم پاشد خودش رفت صبحونه خرید
صبی رفتیم تو باغ یه تارف نزد یدونه زردالو بچینید...
نوه هاش میان تو اشپزخونه اب بخورن سرشون داد میزنه دست به چیزی نزنید
یعنی پشت دستمو داغ کردم دیگه نیام
شما دیدین یکی انقد حریص باشع؟