باخونواده شوهرم خیلی مشکل داریم اذیت میکنن توهمه چی دخالت میکنن چندوقته قهرم باهاشون
چندروزپیش مادربزرگ شوهرم فوت کردرفتیم انقدربی احترامی کردن پاشدیم اومدیم دیروزشوهرعمه شوهرم که بابای جاریم میشه فوت کرده بودرفتیم سرخاکش بعدش بازن داییش رفتیم خونه اونهاموقع نهارپدرشوهرم زنگ زدبیایین گفتم من نمیام دوست داری خودت برو شوهرم باداییش رفت عصربازنداییش رفتیم مسجدمادرشوهرم کم مونده بودخفه ام کنه چپ چپ نگاه میکردحرص میخوردآخه بازن دایی هم رابطه خوبی ندارن اون بیچاره روهم خیلی اذیت میکنن