من عشقم فامیله ولی مامانشو موقعی ک کلاس دوم بودم دیده بودم و نمیشناختمش
چند ماه پیش مراسم پدربزرگم بود رفتم پیش مامانم گفتم دارم میرم من خونه ی پدربزرگ مادری
یهو یه خانومه کنار مامانم بود بهش گفت عزیزم ماشالله این دختر توعه بیا عزیزم بوست کنم چقدر بزرگ شدی🤭
منم رفتم تازه دستشم بوسیدم
یهو دختر عموم توی آشپزخونه داشت از خنده میمرد گفتم چته میخندی گفت مامان امیره🤣🤣
منو بگو برگشتم نگاهش کردم سریع وسایلمو برداشتم رفتم بیرون
بعد میگه مامانم هنوز ک هنوزه به بابام میگه دختر فلانی چقدر خوبه ها سنگین مودب🤭
میگه نمیدونه من میخوام بگم برین خواستگاری