ی خانمی بود میگف برای بدست اوردن عشقش ک حسی براش نداشته رفته طلسم انجام داده و درگیر جن عاشق شده اولاش صدا میشنیده بعد لمس کسیو حس میکرده یا حس میکرده یکی نگاش میکنه کم کم موجودیو دیده با صورت عشقش ولی با بدن پشمالو سم انگشتای بلند و کوتاه و عجیب غریب ک با این خانم صحبت میکرده همیشه سعی میکرده خوشحالش کنه بلاهایی سر کسایی ک این خانم ازشون خوشش نمیومد میاورده و همچنین سر عشق این خانم از روی حسادت
این خانم رفته رفته بدنش مریض شده درد داشته کلا و همیشه خسته بوده حالت روانیش عصبی میشه و کلا حالش بد میشه
این موحود از انرژی این خانم استفاده میکرده حتی باهاش رابطه برقرار میکرده میگف حس میکردم دست و پام سنگین شده نمیتونستم تکون بخورم و تو حالت اغما میرفتم و ی سوزشی تو شکمم حس میکردم
خلاصه کلی خودش و اطرافیانش اذیت شدن تا با هزار بدبختی ب کمک ی دعانویس تونسته بود تا حدودی از شر اون موجود خلاص شه