آنقدر خستم که حس میکنم شاید یکی یه جایی منو کشته و خبر ندارم...
آنقدر خستم که تیر برق های شهر هم بهم تیکه میندازه...
آنقدر خستم که صدای توپ بازی بچه ها
صدای بچه صدای تلویزیون صدای همه چیز برام مثل مرگ میمونه
روز های بهاری ام که زمستانی گذشت چرا تابستون من اینطور میگذره...؟
آنقدر خستم که تنم دائم زیر گوشم زمزمه میکنه نمیخوای کاری کنی و من هم میخندم و میگم امروز نه...
کیا مثل منن؟