بعضی اتفاقایی که تجربه کردم مثل یه چاقوی یخزده اس که تو قلبم فرو کردن
دردش کشنده اس، اما عجیبه که بهخاطر این درد ممنونم. انگار اون درد یخزده و وجود خودِ من یکی هستن. درد لنگریه که منو اینجا نگه میداره
نمیدونم... نمی خوام روی فرار از اینجا حساب باز کنم. چون مهم نیست تا کجا فرار کنی. فاصله هیچچیز رو حل نمیکنه...
هرکدوم از ماها چیزی رو که براش باارزش بوده از دست میده موقعیتهای ازدسترفته، امکانات ازدسترفته، احساساتی که هرگز نمیتونیم دوباره به دست بیاریم. این بخشی از اون چیزیع که معنیش زنده بودنه. اما توی سرمون حداقل به تصور من اونجاست
اتاق کوچکی که اون خاطرات رو داخلش نگه میداریم....
کار اصلی پذیرشه)))