2777
2789
عنوان

قصه نمادی

48 بازدید | 5 پست

امروز دوباره با همکارم دعوام شد بعد کلی داد و بی داد کرد و باعث شد ابروم تو کل اداره بره

وقتی ساعت کاری تموم شد مثه همیشه سوار اتوبوس شدم که جا نبود و مجبور بودم وایسم 

تو دلم به اون هایی که زودتر از من سوار شده بودن بد و بی راه می گفتم

از پشت پنجره اتوبوس سایه ی دختر بچه  توجهم رو جلب کرد که پشتش به من بود و صورتش رو تشخیص ندادم 

وقتی رسیدم به خونه یک دفعه هوا تیره شده بود ولی تعجب نکردم چون هوا چند روزیه یک دقیقه آفتابه ی دقیقه ابر

دوباره هیکل اون دختر بچه رو تشخیص دادم که انگار در خونه من واستاده

رفتم جلو تر و جیغ زدم صورتش انگار ترکیده بود دماغش خون می اومد  و ی چادر مشکی هم سرش 

دقت کردم فهمیدم  ماسکه سریع رفتم ماسک رو از رو صورتش برداشتم

ی دختر بچه ناز و خوشگل بود

پوست سبزه چشای درشت و کشیده قهوه ای موهای کوتاه و دماغ کوچولو و لب های معمولی

ولی زخمی و کثیف و لاغر

بچه ها باورتون نمیشه!  برای بچم از «داستان من» با اسم و عکس خودش کتاب سفارش دادم، امروز رسید خیلی جذذذابه، شما هم برید ببینید، خوندن همه کتابها با اسم بچه خودتون مجانیه، کودکتون قهرمان داستان میشه، اینجا میتونید مجانی بخونید و سفارش بدید.

ارسال نظر شما

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2790
2778
2791
2779
2792
پربازدیدترین تاپیک های امروز
داغ ترین های تاپیک های امروز