2777
2789
عنوان

داستان زندگیم

18833 بازدید | 20 پست

یه ابجی دارم.۲۱ سالشه چشم ابرو مشکی.وقتی تو شکم مامانمه اینطور که میگن گویا بابام بهش لگد میزنه و خواهرم  وقتی به دنیا میاد متوجه میشن با بقیه فرق داره یعنی هرچی بزرگتر میشه میفهمن ساده تر از بقیس.به همین دلیل کلاس اولو چن بار خونده و دیگه نخونده.مامانم مدام چشمش ب زندگی دیگرون بود و حسادت میکرد.نصفه سالو خونه مامانش بود نصفه سالو خونه خودش.بابامم اون موقع خودشو کنترل نمیکرده و هروقت عصبی میشده دستشو بلند میکرده روش.همیشه خونمون جرو بحث بود همیشه سر هر چیزی دعوا بود.وقتایی که مامانم میرفت خونه مامانش ابجمیمو با خودش نمیبرد و میزاشت پیش بابام.بابامم ابجیمو میبرد خونه مادر بزرگم اونجا عمه کوچیکم که مجرد بود با مامان بزرگم ازش مراقبت میکردن؛با اجبار یا بی اجبار نمیدونم.

  همش اواره خونه اینو اون بودیم.بابام میرفت مامانمو پس میاورد به دو روز نکشیده دوباره میرفت.باز همون اشو همون کاسه.میگذره میگذره تا که داداشم به دنیا میاد(سالم و کاملا عادی) الان ۱۸ سالشه و چشم ابرو مشکی.هرو دو تا به بابام رفته بودن.بازم همون وضعیت خواهرمو  داشتو در به در این خونه اون خونه بود.فرقش این بود که مسئولیتشون سنگینتر شده بود چون باید بجای یدونه بچه از دوتا مراقبت میکردن.همیشه یه پاشون خونه بود یه پاشون خونه مامان بزرگام یه پاشونم محضر طلاق یا مشاوره.همین جوری نیم بند زندگی میکنن زندگی میکنن تا که من به دنیا میام الان ۱۴ سالمه.من شبیه مامانم بودم.بور و چشم ابرو رنگی.مامانم خیلی خوشگل بود ولی اخلاق نداشت.البته بابامم نداشت ولی از مامانم بهتر بود.اما الان از نظره من هر دو در یه سطحن.هردو بی اخلاق.بازم دعوا مرافه.یادمه یروز گفتم مامان ساق جورابیم قدیمی شده.رفت به بابام گفت.بابام یه عالمه دعوا راه انداخت که من پول ندارم.مامانمم کوتاه نمیومد.اخرش همچی افتاد گردن من.طی دعوای اونا من دقیقا دو ساعت خشکم زده بود و تکون نمیخوردم.شوکه شده بودم.مامانم منو از بقیه بیشتر دوست داشت.گاهی که قهر میکرد منو با خودش میبرد.میگفت اون دوتا بچه هات مالی نیستن فقط این فهمیدس.در صورتی که همه بچه ها برای پدر مادراشون یکسانن.وقتی داداشم ناراحت میشد از این حرفش من دو برابرش ناراحت میشدم.تا میومدم به مامانم عادت کنم باید دوباره به بابام عادت میکردم.تا میومدم به بابام عادت کنم باید دوباره به مامانم عادت میکردم.کارم به جایی کشیده بود وقتی با مامانم میرفتیم بابام میومد دنبالمون میگفتم مامان فردا بریم امروز نریم.یکم دیر تر بریم.

خونه مامان مامانم وضعیتشون خوب نبود.منم بچه بودم.دلم چیزای خوشمزه میخواست ولی بجای صبحانه بهم چای میدادن و وقتی میگفتم کو  صبحانه میگفتن همون چای بود.البته حق داشتن دستشون تنگ بود.لباسای دختر داییمامو میدادن بمن.مامانم منو یکماه یکماه حموم نمیبرد.مامان مامانم طبقه بالا بود و داییم پایین.همیشه خونه داییم پلاس بودم این اخریا میفهمیدم دوس ندارن همش من خونشون باشم ولی دلم نمیخواست از پیش دختراشون برم.حس بدیم داشتم حتی‌.ولی  بالا دلم میگرفت.نه کارتونی نه غذای درست حسابی ای نه اسباب بازی ای نه چیزی هیچی اصلا.اون وقتامن کلاس اولو تموم کرده بودم و تازه سال دومم شروع شده بود.مامانم منو با خودش برده بود خونه مادرش.نزاشت دیگه برم مدرسه.گریه میکردم که بزار توروخدا اردوی فردا رو برم دیگه نمیرم.ولی میگفت بابات میاد از دم مدرسه تورو میبره.خلاصه اینطور شد که حسرت مدرسه به دلم موند.دختر داییمام هردو میرفتن مدرسه و با دوستاشون برمیگشتن خونه منم اونارو میدیدم و دلم خون میشد.ساکت شده بودم.بهانه نمیگرفتم.گاها که میرفتم پایین داییمم خونه بود و بعضی اوقات حصلمو نداشت.همش قربون صدقه بچه کوچیکش میرفت که من برم بالا.چشمام پر اب میشد ولی محل نمیدادن.الان نمیدونم چرا انقدر خودمو خنک میکردم واقا؟شبا هم مامانم باز با مامان خودش دعوا داشت.میگفت تو منو بدبخت کردی.کلا بخت مارو با دعوا گره زده بودن.باز داییم میومد ارومشون میکرد.حق داشت بنده خدا از دستشون عاصی شده بود.دوباره بابام میاد دنبالمون و بر میگردیم.تو خونه خودمون خوش تر بودم.حتی با وجو اینکه بابام گفت بخاطر زیاد غایب شدنت از مدرسه اخراج شدی.حتی با وجود دعوا ها.اسباب بازی داشتم بابام قربون صدقم میرفت گوشیشو میداد هرو روز بستنی چیپسو پفک. ماهوارم داشتیم.مامانم هر هفته برامون لباس میخرید و خودشو تو خونه مرتب نگه میداشت.همین جیزا براش مهم بود  ولی به وضعیت خونه و ما سه تا نمیرسید.مثلا خونمون از کثیفی سوسک زده بود. مشکل اینجا بود که با هم اختلاف داشتن با هم نمیساختن.دوباره مامانم قهر میکنه و ایندفعه منو نمیبره ما سه تا میریم خونه مامانبزرگم. عمم ازدواج کرده بود و باید به بچه خودش میرسید.مامانبرزگمم پیر بود.دوباره اخلاق بابام بد میشد.پول نمیداد بهمون فکر نمیکرد.مامان بزرگم با زور  ازش پول میگرفت برامون لباس بخره.این دفعه کار به طلاق کشید.

با هزار جور دادگاه و دادگاه بازی بابام حضانت مارو میگیره و مامانم مهریشو میخشه تا طلاق بگیره.چند بار ما رفتیم تا ببینن با کی میخوایم باشیم.یبارم مامانم قهر کرده بود و هرسه تامونو برد.ولی چند روز بعد ابجی و داداشمو پس میفرسته پیش بابام جز من.از این قضیه گرفتیم پیش بابام بمونیم بهتره.بالاخره طلاق میگیرن و ما با مامانبزرگم و عمه ی بزرگم زندگیمونو تو یه خونه میکنیم.اونا طبقه بالا و عزیزم طبقه پایین بود.طبقه بالا هم یه  سوئیت کامل داشت که اتاقو اشپز خونه و هال...و خلاصه همه رو داشت اما کوچیک بود.در هر صورت اونجارو بابام کرایه میکنه...اونجا حالمون بهتر بود.خانواده پدرم فهمیده تر بودن ادمای درستو حسابی ای بودن.

اونجا حالمون بهتر بود.خانواده پدرم فهمیده تر بودن ادمای درستو حسابی ای بودن.بابام منو میزاره مدرسه و من درسمو ادامه میدم.به علاوه اون کارای خونه خودمون همون سوئیتمون میکفته گردن منکه هشت سالم بود.کارای خونه عزیزمم میوفته گردن ابجیم.باید تقسیم کار میکردیم.عمه بزرگم چارتا بچه داشت‌.دوتا دختر و دوتا پسر.من و داداشم با پسر دختر کوچیکشون فاب میشیم.اما هر روز با هم قهر بودیم.(الان دختر عمم رفیق شیشمه و چند ساله بعد از جدا شدن خونه هامون اصلا قهر نکردیم.داداشم و پسر عمم همینطور)اون موقع ها بچه بودیم.من کوچیکترین عضو اون خونه بودم.کمکم با دختر عمم صمیمی میشم و رازامونو به اشتراک میزاریم.خیلی کارای بچگونه و اسکل واری میکردیم که بهتره نگم چون مسخرمون میکنین.اره خلاصه وقتی از اونجا میایم معلوم میشه موهای منو ابجیم شپش زده.مامانبزرگم پیشو میگیره و خوب میشیم.شب ادراریام که بخاطر عوض شدن جام بود قطع شده بود.چون هرشب یجا میخوابیدم و تغییر مکان نمیدادم.ولی اخلاق بابام خیلی بد شده بود.باید با دعوا مرافه ازش پول میگرفتن برای خرج خونه.همش با مامانبزرگ بیچارم دعوا داشت.

دوسال با عمم و مامانبزرگم زندگی میکنیم بصورت کاملا عادی و تقریبا خوب. البته جز دعواهای الکی بابام و منت های گاهو بی گاه عمه ها و مامانبزرگم.واقعا من نمیدونم بابام به کی رفته که انقدر کله خرابه و بد دهن و بی اخلاق.

خونمون جدا میشه از عمم.حالا ما موندیمو مامانبزرگم. اون چن سه سالم خوب بود بجز دعوا های ما و بابام یا بابام با مامانبزرگم.

کلا سرش برای دعوا درد میکرد.

تا اینکه عزیزم مریض میشه و نمیتونه به کارامون برسه.عمه هام برای بابام زن میگیرن.اخلاقش همون اول خوب بود ولی قیافه نداشت اصلا یعنی اصلا قابل مقایسه با مامانم نبود.برامون کادو میاورد خوب بود تقریبا.چن ماه نامزدن و بعد با هزار قرضو قوله بابام براش یه عروسی میگیره و کل وسایله بزرگو(چیزایی که گردن داماده)عوض میکنه جز یخچال.چون واقعا پولش نرسید.ازدواج میکن و چند وقتیو خوبن همون اولا همش بهمون میگفت شما منو مثل خواهرتون بدونین مثله دوستتون یا همخونتون بدونین باهام راحت باشین.ولی سر هر چیز کوچیکی با ما دعوا میکردالبته بعضی جاهام تقصیر ما بود ولی اکثرا خیلی یه موضوعیو کش میداد و ول نمیکردو بزرگش میکرد. چند ماه اول نسبتاااا خوبب بودیم.همینکه میایم خونه جدید با ما راحت تر میشه.من اون موقع بزور خومو تویه مدرسه که جا نداشت جا داده بودم و با کلی برو بیا و دلی خون تونستنم اون سال از درسم عقب نمونم چون دور و ور خونمون هیچ مدرسه ای نزدیک نبود  جز یدونه که اونم پر بود و رفتم کلاس شیشم.کمکم دهنش به فحش و مسخره کردنو توهین باز میشه.ولی بابام اصلا اصلا به هیچ وجه بهش چیزی نمیگفت و فقط منو میزد.چون ابجیم زورش نمیرسید بهش و نمیتونست جواب خودشو بده و من جواب میدادم همیشه.فکر میکرد با اینکارا میتونه جلوی خراب شدن زندگیشو بگیره.

نی‌نی سایتی‌های عزیز

دنبال یه جای مطمئن برای یاد گرفتن نکات بارداری، نگهداری نوزاد، تربیت کودک و بهبود رابطه با همسر هستی؟

توی کانال "بله" ما هر روز:

✅ نکات کاربردی مادر و کودک

✅ آموزش‌های تربیتی

✅ توصیه‌های روانشناسی خانواده

✅ ایده‌های رشد و بازی با کودک

✅ مطالب سلامت زنان و بارداری

و کلی مطلب جذاب دیگه منتشر می‌شه...

به جمع ما بپیوند و از این محتوای  کاربردی استفاده کن.  🌷

فقط با اینکاراش من افسرده شده بودم.کمکم بابام دیگه رد میده.هرچی میشد منو میزد.

یه روز یه دعوای بزرگ با زن بابام میکنیم و من زنگ میزنم به عمم.مامانبزرگم اون روز خونه نبود و خونه عمم بود(الانم تو یه خونه ایم با مادر بزرگم فقط طبقه ها جداس)عمم زنگ میزنه به بابام که بیاد اروممون کنه.مامان بزرگمم اونجا از استرس از حال رفته بود اخه با گریه زنگ زده بودم

بابام عبانی میاد.بازم همون طور بود.انقدر منو زد زد زد که داشتم از حال میرفتم.منم تا تونستم جوابشو پس دادمو خالی کردم خودمو.زن بابامم میومد دفاع کنه از حرص میگفت ولش کن باز میره به عمه هاش زنگ میزنه خلاصه یجوری دفاع میکرد که بابامو بیشتر اتیشی کنه 

عزیزم مریض بود و عمم برده بودش چند روزی خونه خودش.من سه روزتکو تنها بدون غذا تو اون خونه بودم.حتی مدرسه هم نمیرفتم چون لبم حسابی باد کرده بود و خجالت میکشیدم. عزیزم میاد و منو بزور با بابام اشتی میده میگه خوب نیس قهر.میرم بالا و بابام گوشیمو جمع کرده بود ماهواررو قطع کرده بود.از وقتی زن بابام اومده بود این خصلتارو پیدا کرده بود که با این چیزا میخواست منو ادم کنه که مثلا کمتر جوابشو پس بدم.اخه خودتون بگین من کیسه بکس که نیستم اینهمه منو بزنه اخرم ساکت نگاهش کنم

با همه قهر بودم حتی داداشم فقط با ابجیم اشتی بودم.داداشمم از وقتی زن بابام اومده بود دیگع طرف منو نمیگرفت.میرم مدرسه و با مشاورمون حرف میزنم.مشاور گف بابات زورش به زنش نمیرسه و خودشو رو تو خالی میکنه.هر شب هرشب من بابام دعوا داشتم

ارسال نظر شما
این تاپیک قفل شده است و ثبت پست جدید در آن امکان پذیر نیست

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2827
2791
2779
2792
پربازدیدترین تاپیک های امروز
داغ ترین های تاپیک های امروز