آن آتشی که دوست، به جانم کشیده است
همچون نمک به زخمِ دلِ داغ دیده است
او محرم دلم شد و حالا تمام شهر
اسرار ناشنیده ی ما را شنیده است
ما پاسخی به زخم زبان ها نمی دهیم
ما را خدا برای سکوت آفریده است
لب بسته ایم و بغض دل از ما نمی بُرَد
لب بسته ایم و بغض امان را بریده است
دیگر بس است کوشش ما محض ماندنش
وقت وداع بین من و او رسیده است...