از دست مادرم یه بند میگه ما بدبختیم ما هیچی نداریم ما شانس نداریم زنگ میزنه به خاله هام و مادر بزرگم که هیچوقت شانس به ما رو نمیکنه و مال ما همیشه همین بوده و چقد روی خوش ندیدم و فلانه
خب الان تقصیر ما چیه؟چیکار کنیم برات؟
هر بنی بشری و دید ازش پول میگیره بعد که طرف پولشو میخواد همین بساط و راه میندازه
دیگه واقعا خستم ازش روحیه نمونده برام دلم میخواد بکشم خودمو
یجوری عصبیم دلم میخواد با دستای خودم یکی و تا سر حد مرگ بزنم و خفه کنم
گوه بگیره تو این خانواده و کانون گرمش