دیشب یه رابطه ۸ ماهه رو تموم کردیم.چون درگیری کاری و مشغله هام اذیتش میکرد و منم به نظرش احترام گذاشتم آخه من هیچوقت دلم نیومد رو حرفش حرف بزنم.
دروغ چرا...دلتنگم و این دلتنگی داره هر ثانیه قلبم و مچاله میکنه.راستی اگه جای خالیش تو قلبم همیشه درد داشته باشه چی؟! آخه تو قلب کوچیکم جز اون هیچکی نبود البته خودشم اینو میدونستا ولی خب دلش میخواست بره ... منم که هیچوقت دلم نیومد رو حرفش حرف بزنم.بگذریم…
اون دیشب بخشی از وجودم رو با خودش برد...آخه اون بخشی از وجودم بود. نه نه اون خود من بود اون منو با خودش برد... اما جسمم چطور اینجاست؟ شاید اون فقط اومده بود وجودم رو که از خودش خو گرفته بود رو با خودش ببره آخه اون خود من بود!!نمی دونم...راستش هیچوقت عقل و منطقم در مقابل چشمان روشن او کارایی نداشت و هر بار که سیاهی چشمام به روشنی چشماش خیره میشد، قلبم بی محابا اسمش رو فریاد میزد و این فریاد عقلم رو پرت میکرد به دنیا اون.
انگار تقلا و خواهش ها و زیر پا گذاشتن غرورم برای نگه داشتنش کافی نبود...تصمیم رفتن داشت و منم که هیچوقت دلم نیومد رو حرفش حرف بزنم:)