2777
2789
عنوان

دلللم گرفته

78 بازدید | 11 پست

سلام دوستان 

ی چیزایی میگم دلم خیلی پره خیلی خیلی 

من ی دختری بودم که از خودم تعریف نمیکنم چیزایی که واسم اتفاق افتاده رو میگم ی دختری بودم که هر هفته خواستگار داشتم چون جذاب و خوشگل بودم و کلا خوش رو بودم هفته ای ک شوهرم اومد خواستگار دوتا خواستگار رد کردم تو یک روز شوهرمم منو بیرون دید خودش از هر راهی که بگید پیچوندم که نیاد دنبالم چون از داداشمم خیلی میترسیدم اگه میدید حرف حالیش نمیشد شوهرم اومد آدرس خونمونو یاد گرفت نفهمید من کدوم واحد بودم ولی روزی ک مادرش و خواهرش اومده بودن زنگ همه واحدارو زده بودن ک فقط من ی دونه تو اون ساختمون بودم یعنی خانواده های دیگ دختر نداشتن 

خلاصه مادرشوهرم خیلی زبون ریخت و من گفتم عین خودمون مهربون و خوبه 

الان ۸ساله ازدواج کردم خیلی اختلاف فرهنگی شدیدی داشتیم هم با خانوادش هم با خودش

من تک دختر بودم با کلی خواستگار و سن کم پدر مادرم گفتن برگرد ما ب هم نمبخوریم گفتم نه گوش نکردم 

بابا مامانم تو این ۸سال ب جان بچم خیلی از لحاظ عاطفی و مالی خیلی خیلی حمایتمون میکنن از خونه و ماشین گرفته تا همه چی نمیذارن آب تو دلمون تکون بخوره نمیدونم اینهمه مهربونی و سخاوت رو از کجا آوردن 

شوهرم خوبه قدر میدونه اما مادرش خیلی رفتاراش آزار دهندس هروقت از خوبیه پدرمادرم حرف میشه روشو میکنه اونور یا رنگ و روش میپره عوض اینکه بگه شکر ک همچین خانواده ای سر راهمون قرار گرفتن ب شدت احساس حیف شدن میکنم اصلا هیچ محبتی حتی ب بچمم نداره خسیسه مادرشم همیشه تو همه چی بچمو نگه میداره ولی اون کلا خودشو کنار میکشه الان روز دختر چندوقته گذشته گفته بود برای دخترم چیزی میخره گرچه من احتیاجی ندارم اما محبته مادربزرگه ولی هنوز نگرفته 

کلا آدم بی خیریه با من یکه بدو میکنه 

ی روز اومد خونمون من واسه شوهرم تولد گرفته بودم داشتم دستمو میشستم دستم بند بود میخواستم بساط شام و بیارم تا بیام جلو در ورودی طول کشید و تا نصفه پذیرایی اومدم جلو بعد اومدن داخل باهاشون دست دادم و روبوسی اما یهو دیدم مادرشوهرم سر شام خیلی نارحت و گرفتس خیلی تعجب کردم  

بعد چند وقت ک رفتیم خونشون خونشون حیاط داره دیدم اصلا نیومد استقبال چون همیشه میومد چند دفعه این کارو کرد دوزاریم افتاد ک این فکر کرده من اون شب ک دستم بند بود خونه ما آپارتمانه چون تا جلو در نیومدم اونو عقده کرده اصلا با خودش فکر نمیکنه ک شاید حواسش نبود دستش بند بود اصلا شاید عمدی نبوده زود منو نارحت میکنه واقعا حیف من ک هیچوقت قدر ندونست هیچوقت محبت درست حسابی نمیکنه مثلا خیر سرش بزرگ‌تره 

ذهنتو درگیرش نکن هرکی در حد شخصیت خودش رفتار میکنه اکه شخصیتش در این حده چه میشه کرد به روی خودتدنیار رفتاراشو اصن فک کنهدنفهمبدی و در حدی نیست ک ازش ناراحت بشی

شما به نظرم خانوم محترمی هستین

داعما یکسان نباشد حال دوران، غم مخور

بچه ها باورتون نمیشه!  برای بچم از «داستان من» با اسم و عکس خودش کتاب سفارش دادم، امروز رسید خیلی جذذذابه، شما هم برید ببینید، خوندن همه کتابها با اسم بچه خودتون مجانیه، کودکتون قهرمان داستان میشه، اینجا میتونید مجانی بخونید و سفارش بدید.

عزیزم ماشالله خانواده خودت خوبن و اگه شوهرت هم باهات خوبه، کافیه.

منم شرایط شمارو دارم و اوایل خیلی ناراحت میشدم حتی به مرز افسردگی میرفتم.

یه کم راجب این قضیه مطالعه کردم و دیدم بهترین کار اینه مادرشوهرم رو کلا نادیده بگیرم و انتظارم رو ازش به صفر برسونم و ازش انتظار محبت نداشته باشم.

کم کم زندگیم تغییر کرد و الان اصلا برام مهم نیست بود و نبودش.

فقط سعی کن با شوهرت جوری رفیق بشی که کمتر بره سمت مادرش.نه اینکه اونارو فراموش کنه ولی کلا توی زمین خودت باشه.

اینو همیشه زمزمه کن ... مادرشوهر کیلویی چند 😅

عزیزم ماشالله خانواده خودت خوبن و اگه شوهرت هم باهات خوبه، کافیه.منم شرایط شمارو دارم و اوایل خیلی ن ...

میخوام عین خودش بشم باهاش سرد پ بی محبت دقیقا عین خودش رفتار کنم خسیس بود خسیس شم بد بود بد بشم 

عزیزم ماشالله خانواده خودت خوبن و اگه شوهرت هم باهات خوبه، کافیه.منم شرایط شمارو دارم و اوایل خیلی ن ...

یعنی خودتم براش هیچ کار نمیکردی؟؟؟ چون گفتی نادیده گرفتی میپرسم 

ارسال نظر شما

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2790
2778
2791
2779
2792
پربازدیدترین تاپیک های امروز
داغ ترین های تاپیک های امروز