مگه نباید یه مرد بعد ازدواج اولویت اولش همسرش باشه؟
چرا شوهر من اینجوری نیست، چهل سالشه ولی بازم اولویت اولش پدر و مادر و خونوادشه.
همیشه باید با اونا غذا بخوره، کارای اونا رو انجام بده.
من نمیگم ولشون کنه، چون خودمم دارم پسردار میشم، بچه وظیفه داره به پدر و مادرشم خدمت کنه ولی نه درحالیکه زندگی شخصی خودشو رها کنه.
گاهی با خودم میگم همسرم اصلا چرا ازدواج کرده.
مثلا امروز تعطیل بود، کلا نیم ساعت هم خونه نبود، از صبح درگیر کارای پدرش بود، ساعت ۶ اومد و یه دستشویی رفت و بعدش گفت دارم میرم خونه مادرم (تو همین ساختمونن) غذا بخورم.
همین الان اومده و میگه بریم خونه مادرم شام بخوریم، منم از ساعت ۷ چیزی نخوردم و از شدت ناراحتی رو مبل افتادم و گفتم حال ندارم و تنگی نفس دارم و نمیتونم بیام، برو غذای منو بیار همینجا بخورم.
ناراحت شد و رفت. (خواهراش اونجا هستن و میدونم میخواست بره یه ساعت پیششون شب نشینی)
این کارو کردم تا به بهونه غذای من زود برگرده که البته میدونم حداقل تا نیم ساعت دیگه نمیاد...
گاهی با خودم میگم شاید دوستم نداره، وقتی شنید خواهرزاده اش بارداره اینقدر خوشحال شد، به من میگفت یه خبر خوش دارم، فلانی حامله است، خدا کنه صحیح و سلامت بچه اش به دنیا بیاد ولی وقتی خبر بارداری منو شنید چندان خوشحال نشد، همش آیه یاس میخوند که آینده این بچه چی میشه. .
چندماهه زندگیم همینجوریه، کار خودش به کنار، کارای پدرش رو که از کار افتاده است انجام میده. (منظورم کارای بیرون و شغلیه که قبل از از کارافتادگی داشت نه کارای شخصی پدرش)
خب دیگه پدرش باید بازنشسته شه، نزدیک هشتاد سالشه.
صبح بهش گفتم تو اینقدر میری کارای اونا رو انجام میدی چی بهت میرسه،گفت همین که سر سفره پدرم میشینیم کافیه.
خب مرد حسابی تو منو مجبور کردی همه وعده ها بیام سر سفره پدر و مادرت ، وگرنه من از خدامه مستقل بشیم.
خیلی دلم گرفته، دلم میخواد گریه کنم ولی به خاطر بچه تو شکمم جلوی خودمو گرفتم ولی از درون دارم حرص میخورم
آرزوی مستقل شدن رو به گور میبرم، خودمم میدونم