داستان دقیقشو یادم نیست ولی تو زمان یه پیامبرا
یه نابینایی تو یه شهری بوده تو یه خرابه ای زندگی می کرده و همش خدا رو شکر میکرده پیامبره میره ازش می پرسه تو که تو چرا خدا رو شکر می کنی تو که نه خونه درست حسابی داری هم معلولی هم یه عالمه مشکلات دیگه بعدنابینا میگه تو این شهر همه خدا ناباور هستن فقط منم که خدا رو میشناسم و برا همین شکر می کنم پیامبره میگه می خوای دعا کنم بینا بشی میگه نه اگه خدا صلاح دیده من نابینا باشم پس می خوام نابینا باشم