همه چیز تموم تموم تموم شد و قلب من که پاره پاره هست.
مشکل از من بود باید همون لحظه ای که فهمیدم نمی تونیم باهم باشیم ادامه اش نمی دادم.این اخلاقم خیلی بد هست که به زور ادامه میدم اما خب از طرفی هم نمی تونم ادامه ندم.اون فکر می کنه من باهمه چیز کنار میام و مشکلی باهاش ندارم اما نمی دونه دارم خودم رو مجبور می کنم به کنار اومدن و از طرفی هم نمی تونم رها کنم.
اما به طرز عجیبی نمی دونم چی شد که دو ساعت پیش همه چیز تموم شد.
می دونستم به دردم نمی خوره.می دونستم بعدا خیلی بهتر برام پیش میاد اما فقط خودم رو گول زدم الان هم خوبه که تموم شده ولی نمی دونم داغونم