2777
2789
عنوان

سلامی دوباره

127 بازدید | 19 پست

بعد سالها میخوام تاپیک بزنم یه سلاممون نشه؟

کسی منو یادشه 🥲🥲آخی چه دوستای دلسوزی داشتم 

یه وقتی سه تا تاپیکم پر بازدید بود ولی ترکوندنش بی تربیتای سایت 

منم دیگه یه قهر طولانی رفتم با نی نی سایت چون تو اون تاپیکا یه عالمه منو راهنمایی کرده بودن

میخوام داستان زندگیمو بگم

از قبل تایپش نکردم پس لایک کنید بعدا بخوانید  ممکنه چند روز طول بکشه شایدم نه

لطفا آقایون نخوانند چون راضی نیستم😐

خدای مهربون شکرت برای دخترم 

اول داستان نام کاربریمو بگم اون روز لعنتی که وارد سایت شدم هرچی اسم میزدم قبول نمیکرد منم اون لحظه جوگیر کم سن در حال اقدام هم بودم واسه مادر شدن  اینو زدم قبول کرد خلاصه تا مدت ها و حتی الانم باهاش درگیرم حتی تو عجیبترین نام های کاربری اسم من ذکر میشد

زندگی سختی داشتم وارد مسائل خانوادگی خودم نمیشم چون هزار تا بدی داره و شاید یه خوبی .تک دخترم و یه برادر دارم از وقتی که یادمه درس خوان بودم خیلی هم درس میخواندم از ابتدایی تا دبیرستان جز شاگردای ممتاز بودم تو آزمون های قلم چی هم تراز خوبی داشتم خلاصه کل فامیل و معلما رو رتبه ی خوب اوردنم حساب باز میکردن به جز سال پیش دانشگاهی که تجدیدی هم آوردم.... خانوادم هم تا جایی که توان مالیشون بود و  امکانات شهری که زندگی میکردیم اجازه میداد حمایتم میکردن البته ناگفته نمونه خلأهای عاطفی استرس و هزاران بدبختی ای که قابل بیان نیست همیشه تو خانواده ی ما بود و متاسفانه همچنان هست.

هیچ وقت هیچوقت با هیچ پسری در ارتباط نبودم سرم تو کتابام بود یه النگوی طلا داشتم فروختمش با مادرم رفتیم نمايشگاه کتاب تهران تموم پولش رو دادم کتب کمک درسی که ای کاش میداوم کتاب کمک به زندگی بیشتر به کارم میومد...

حجابم همیشه کامل بود چادری واقعی بودم رفته بودم کربلا حرمت میشناختم نماز شب هم میخواندم حتی ...

خواستگار خیلی زیاد داشتم که مادرم اصلن اجازه نمیداد وارد خونه بشن همون تلفنی رد میکرد خواستگارامم بیشتر فامیل بودن یا از دوستای مامان و بابا تو خونه ی ما اگر هیچی نبود آرامش نبود پول نبود ولی روابط فامیلی برقرار بود صله ی رحم اصل زندگی مامان بابامه حتی الانم😆

تو فکر میگفتم میرم دانشگاه همون سال اول با یه طلبه ازدواج میکنم  فقط هم طلبه تو دنیای دخترونم راه داشت😅😅😅

خدای مهربون شکرت برای دخترم 

خونمون یه شهر دیگه است ولی اصلیتمون مال جای دیگه ایم لرم اسم شهرها رو نمیگم از ترس شناسایی شدن

سال پیش دانشگاهی بودم عید نوروز مامانم اینا گفتم طبق روال هرسال بریم شهرمون من خیلی مخالفت کردم امسال من درس دارم نریم خواهش کردم اما گفتن نه تو میری خونه ی عمت که دو طبقه است و یک طبقش خالیه این ۱۳ روز رو اونجا درس میخوانی منم دلم نیومد چون مادرمم سرکار میرفت و تعطیلاتش همین عید بود راهی شدیم دوتا چمدون کتاب بردم با خودم ماشین هم نداشتیم با آژانس خانواده ی پدر من و برادرم رو خیلی دوست داشتن و دارن چون نوه اای اول هستیم مثلن همین عمم همیشه میگفت تو از دخترم برام عزیزتری منم اونا جز شخصای اول زندگیم دوست داشتم مثل خواهر نداشتم عمم عروس داییشه و یه برادرشوهری داشت یعنی پسردایی بابام که این آقا چند سال خواستگار من بود اما هیچوقت مادرم اینا اجازه نداده بودن به خونمون بیان برای خواستگاری این آخریا هر وقت به عمم زنگ میزدم یا میدیدمش بحثو نیکشید به برادرشوهرش که آره فلانی تو رو خیلی دوست داره فلان نذر رو کرده دلتون باهاش صاف بشه وفلانی پسر خوبیه من از داداشام بیشتر دوسش دارم و ... من هم میخندیدم فقط و واقعا اون موقع ها هیچ حسی نداشتم فقط ته دلم یه لذتی میبردم از شنیدن این حرفا جوری بود که ما هر وقت میرفتیم خونه عمم خانواده ی شوهرش که دایی بابام هم بودن سرو کلشون پیدا میشد به هوای دیدار من یا عروسی عمه ی دیگریم بود من با همین عمم رفته بودم آرایشگاه قرار بود شوهرش بیاد دنبالمون که برادرشوهر اومد و تموم مسیر از آینه منو با نگاهش قورت داد😁

ولی هیچ حسی در من به وجود نیومده بود چون ما اصلن به هم نمیخوردیم اختلاف سنیمون ۱۰ سال بود از لحاظ اعتقادات که اصلنیه پسری بود همیشه موهاش ژل زده مرتب دارای خالکوبی چندین گردنبند باشگاه برو🤣🤣🤣 خوش تیپ و خوش قیافه ولی بی پول که اهل کار کردن هم نبود 

خدای مهربون شکرت برای دخترم 

نی‌نی سایتی‌های عزیز

دنبال یه جای مطمئن برای یاد گرفتن نکات بارداری، نگهداری نوزاد، تربیت کودک و بهبود رابطه با همسر هستی؟

توی کانال "بله" ما هر روز:

✅ نکات کاربردی مادر و کودک

✅ آموزش‌های تربیتی

✅ توصیه‌های روانشناسی خانواده

✅ ایده‌های رشد و بازی با کودک

✅ مطالب سلامت زنان و بارداری

و کلی مطلب جذاب دیگه منتشر می‌شه...

به جمع ما بپیوند و از این محتوای  کاربردی استفاده کن.  🌷

خلاصه عید ما رفتیم خونه عمم درس بخوانیم که عمم تموم روز تو گوشم از فلانی گفت و گفت گفت دختر بیا یکبار با فلانی حرف بزن بهش بگو نه تا بره پی زندگیش من یک روز میگم بیاد اینجا با هم حرف بزنید گفتم عمه تو رو خدا کسی میفهمه آبروم میره جنگ و دعوا درست میشه گفت نه کسی نمیفهمه منم خندیدم عمن هم درجا زنگ زد فلانی و گفت یک روز هماهنگ میکنم بیا با دخترمون حرفاتو بزن

فلانی و خانوادش هم پشت گوشی کلی ذوق کردن انگار مطمئن بودن عمم به شوخی بهم گفت حالا این فلانی تو رو راضی میکنه ها منم هیچی نگفتم دیدم داستان جدیه خدا میدونه از ترس گرخیدم خونه عمه دیگریم که از شهر فاصله داشت دوروز موندم اونجا دیدم عمم زنگ زد فلانی بیا ابرومو بردی چرا اینطور میکنی مگه میخان بخورنت اون حرفاشو میگه ت هم چندتا بهونه بیار بگو جوابت منفیه خلاصه هشتم فرودین سال ۹۵ بود ساعت نزدیکای ۳ ظهر اون موقع من ۱۶ سال و خرده ایم بود یه بارونی هم میومد انگار آسمون سوراخ شده باشه آمار داشتیم که همه فامیل دعوت خونه ی عموم عمم هم فرصتو قدر دونست زنگ زد فلانی اومد هیچوقت یادم نمیره اون قیافش اون چشماش برق میزد انگار یه عالمه ستاره ریخته باشن تو چشماش سلام کردیم رفت نشست رو مبل دونفره منم نشستن این ور سالن رو مبل تک نفره😏 اومد نشست مبل کناریم عمم هم با دختراش که خیلی کوچولو بودن رفتن اتاق گفت مشکلت با من چیه اصلن هم نگاهم نمیکرد ولی من نگاش میکردم و حرف میزدم بعد تا اون نگام میکرد سرمو مینداختم پایین 

خدای مهربون شکرت برای دخترم 

گفتم مشکل نه مشکلات

یه صداش میکردم پسردایی

گفتم سنمون گفت من که فکرم امروزیه هی کار بخوای کنی کنارتم پایه ام

گفتم اصلن من تفکراتم دنیای دیگه ایه با شما گفت من میام تو دین تو گفتم من بدم میاد مرد زندگیم گوشی دست بگیره گفت بیا این گوشی من از الان برای تو هر چی میگفتم یه جوابی میداد که دلم میلرزید وسطاش هم اسممو میگفت از دلبستگیشون میگفت از سر به زیری من همش میگفت خدایا من هیچی ازت نخواستم هیچی ولی امروز از ته دلم دختر رو آرزو میکنم

این حرفو که زد دلم خیلی خیلی دیگه لرزید شما فرض کن من دختری بودم که هیچوقت با نامحرم هم کلام نشده بودم حالا یکی داشت اینطوری برام صحبت میکرد انگار که یه چیزی رو وارد قلبم کرد گفتم درسم گفت تا تهش کنارتم اصلن هرچی میگفتم نه تو کارش نبود اومده بود که منو خر کنه منم چشم و گوش بسته باور کردم

خدای مهربون شکرت برای دخترم 

فلانی حدود ساعت پنج و خرده ای رفت ولی من خوب فهمیدم که دل من رو هم با خودش برداون شب دعوت عموم بودیم اما من حالم به حدی خراب بود که کارم به سرم کشید واقعا دنیام از هشت فرودین ۹۵ عوض شد جوری که الان خودمو نمیشناسم

عید رفت برگشتیم خونه اما دیگه دلم به درس و کتاب نرفت ذهنم فقط چشمای برق برقیشو میدید و گوشم فقط صداشو میشنید امتحانا شروع شد امتحانا نهایی بود از نمره ی ۱۹ و ۲۰ رسیده بودم به نمره ی ۱۱و ۱۲ امتحان زیست داشتم حالم خیلی بد بود دلم پر میکشید که صداشو بشنوم گوشی داشتم ولی تلفنی ارتباط نداشتیم اون موقع

کتابو هرچی نگاه میکردم نه چیزی میفهمیدم نه میتونستم بفهمم گریه میکردم چجوری یهو عمم زنگ زد گفت من خونه ی فلانیم میخاد باهات بحرفه گفتم تلفنی در توانم نیست بگو پیامم بده دیگه خلاصه اون روز اون با گوشی عمم با من چت کرد شمارش هم داد گفت اگر دوست داشتی بهم زنگ و پیام بده تموم اون چت ها رو نوشتم و یادگاری دارم خیلی ساده و خر بودم نمیدونم چرا جوری که تو همون روز اول به اسمش یه میم مالکیت چسبوندم  شمارشو ذخیره کردم اما جرئت این که پیام یا زنگ بزنم نداشتم هر پروفایلی که میذاشتم تلگرام اون هم ست میکرد باهام ولی به هم پیام  و اینا نمیداد امتحان زیست رو هم افتادم که با تک ماده قبول شدم🥲🥲🥲منی کا یه بار زیست رو تو آزمونا ۸۰  درصد هم زده بودم

خدای مهربون شکرت برای دخترم 

امتحانا که تموم شد تقریبا چند روزی حدود یه ماهی تا کنکور فاصله بود همون خرداد ماه خانواده ی فلانی تماس گرفتن با مادرم که ما می‌خواهیم بیاییم خواستگاری دخترتون مادرم هم گفت نه اصلن دیگه از مادر فلانی اصرار پشت اصرار مادرم هم گفت تا با پدرش صحبت کنم مادرم که قطع کرد من گفتم مامان اجازه بده بیان گفت بسم‌الله دختر چه جنی شدی تو که فقط تو فاز درس بودی گفتم دلم میخاد از این به بعد به خواستگارا اجازه بدی بیان خونه مادرم گفت خوب بزار بعد کنکورت بعد هم یه آدم درست حسابیشو راه میدیم گفتم مادر زشته خدا بدش میاد بزار بیان چند ساله زنگ میزنن الان فکر میکنن به خاطر لقمه نونه میگید نه مادرم بابام اومد بهش گفت بابامم گفت بگو در خونه ی ما بازه بیان ولی نه به عنوان خواستگاری

خدای مهربون شکرت برای دخترم 

خلاصه اونا هم شب باز تماس گرفتن مادرم هم عینا حرف بابامو تکرار کرد اونا هم گفتن آخر هفته میاییم من هم حسابی خونه رو تمیز کردم آخر هفته فلانی و پدر و مادرش اومدن تازه یه ماشین خریدن و فلانی هم تو این مدت راننده ی یه جایی شده بود و درآمدش واقعا خوب بود یه مقدار هم پول تو حسابش داشت که جلوتر کامل میگم دلیل مخالفت خانوادمو...

فلانی اومدن برای شام با شیرینی بعد شام دایی بابام اجازه گرفتن و من و فلانی رفتیم اتاق که مثلن صحبت کنیم ولی فقط از دل تنگی گفت و گفت و گفت و دل منو کامل وابسته ی خودش کرد من اصلن اون شب هیچ شرطی براش نذاشتم فقط اون صحبت میکرد و دلبری میکرد دلم میخاست تا روزها بمونیم تو اتاق و اون حرف بزنه و من گوش بدم که مادرم در زد و گفت کافیه دیگه😆

اومدیم بیرون شب هم چون راه دور بود خوابیدن و فردا صبح برگشتن

کسی تو خونمون از من نپرسید نظرت چیه منم سکوت کرده بودم و الکی مصلن خودمو با کتابا مشغول کرده بودم تا چند روز بعد مادرفلانی زنگ زد برای جواب مادرم گفت دختر چی بگم گفتم مانان تا اینجای کار نظرم مثبته

خدای مهربون شکرت برای دخترم 

تا این حرف از دهن من درومد جنگ و دعوا ها تو خونمون شروع شد 

راستش فلانی چند سال پیش حین کار اتفاقی براش افتاده بود که تقریبا پاش نابود شده بود ۴ ماه بیمارستان و دو سال خونه نشین شده بود و بعدش با ۱۰۰ ها جلسه فیزیو تراپی و باشگاه تونسته بود پاشو حرکت بده هر چند الان هم حدود یک سانت پاش کوتاه تره و ظاهرش زیاد خوب نیست کامل جای زخم و بخیه و پیوند پوست معلومه...خانوادم مخالف بودن میگفتن تو حیفه درست هنوز بچه ای به هم نمیایید تو سر به راهی ولی اون یه عالمه دوست دختر داشته میگفتن فلانی نه تحصیلاتی داره نه خانواده ای که بتونن حمایت مالی کنن به خاطر پاش هم شاید نتونه کار کنه منم هم فقط میگفتم میخامش بعد یک هفته تنش بسیار بین من و خانوادم تصمیم گرفتن منو بفرستن خونه ی یکی از عموهام شمال بلکه عموم منو نصیحت کنه و از فاز ازدواج درم بیاره من رفتم شمال به دو روز بعد لب دریا بودم و مثل تموم اون چند وقت تو فکر فلانی و استرس اسن که چطور خانوادمو راضی کنم اصلن هم به درس فکر نمیکردم میگفتم بعد ازدواج ادامه میدم که فلانی از تلگرام پیام داد پیام طولانی تموم کارهای که اون چند وقت انجام داده بود رو نوشته بود که مثلن دختر من دارم میرم عروسی کی بشه عروسی خودمون یا دارم میرم نونوایی یا سرکارم و .... به علاوه ی یه عالمه حرفای عاشقونه و شعر و غیره پیاما رو که خوندم انگار دلم آروم گرفت منم جوابشو دادم و ارتباط تلفنی مون هم شروع شد مرتب پیام بازی میکردیم و تماس هم که میگرفت اون حرف میزد ولی من بیشتر ساکت بودمو گوش میدادم شب ها عموم و زن عمو از سرکار میومدن و شروع میکردم منو نصیحت ولی خبر نداشتن که قلب من چه پیوندی خورده با قلب فلانی خیلی روزگار خوبی بود از لحاظ عاشقی اما استرس و ترس دعواهای خانواده منو خیلی میترسوند فلانی هم بهم میگفت تو پشتم باش بگو میخامش من این قدر میرم و میام تا راضی بشن بعد ۱۸ نوزده روز از شمال برگشتم و باز گوشیمو خاموش کردم تا خانواده خیالشون راحت بشه کنکور هم دادم و رتبم افتضاح شد فلانی هم هر هفته مادرش زنگ میزد برای خواستگاری دویاره که مادرم اصلن دیگه جواب تلفنشون رو نمیداد  تابستون اومد چند روزی رفتیم شهرمون عروسی یکی از اقوام منم گوشیمو روشن کردم دیدم باز فلانی بالای ۲۰۰ ۳۰۰ تا پیام داده و از همه چیز برام نوشته عاشقی دلتنگی اتفاقات روزمره و ...

بهش پیام دادم التماس کرد ببینتم منم به هوای دوستم چند دقیقه رفتم خیابون اومد دنبالم سوار ماشین شدم هیچ اتفاق مثبت هیجده ای هیچوقت نه تو پیاما بود نه وقتی دیدمش بینمون افتاد برام یه ادکلن و یه شال گرفته بود منم یه تی شرت براش خریدم چون قبل ترش تولدش بود یه نیم ساعتی به سکوت گذشت و کادوهاشو دادم خودش و اومدم خونه مادربزرگم مادر فلانی تو عروسی همه ی بزرگا رو واسطه قرار داد که با خانوادم صحبت کنن که کوتاه بیان و اجازه به عقد بدن خانوادمم اصلن کوتاه نمیومدن یک روز برادرم دعوا راه مینداخت با من روز بعد بابام و هر ثانیه مادرم 

و میگفتن بمیری هم تو رو نمیدیم فلانی منم فقط گریه میکردم خیلی لاغر شده بودم از ریخت و قیافه افتاده بودم گوشیمم خاموش بود خیلی که دلتنگی بهم فشار میورد نصف شبا گوشی مادرم رو برمیداشتم  و زنگش میزدم و من سکوت میکردم و اون قربون صدقه میرفت و از روزای خوب برام میگفت

خدای مهربون شکرت برای دخترم 

روزا میگذشت مادرم دوستامو واسطه میکرد باهام حرف بزنن که از خر شیطون بیام پایین اونا میومدن حال و روزمو میدیدن گوشیاشونو میدادن دستم زنگ بزنم فلانی دیگه با خانواده بحث نمیکردم فقط و فقط گریه زاری  و دعا و توسل خیلی به خدا نزدیک شده بودم گذشت و گذشت محرم بود پدربزگم هیئت داره ما هرسال میاییم شهرمون حتی الان...

 ناهار روز عاشورا نذری میده مادر فلانی و خواهرش هم دعوت بودن چون مادربزرگ من عمه ی فلانیه دیگه که مادر فلانی دست مادرمو گرفت و بردش یه ۴۰ دقیقه ای طول کشید مادرم اومد چیزی نگفتن ولی چشای مادر فلانی اشکی بود بعدها مادر تعریف کرد که کلی التماس کرده به دست و پام افتاده گفته به خدا پسرم خودشو میکشه خونش گردن شماست بزار این وصلت سر بگیره و ...

بعد عاشورا ما برگشتیم خونه به فرداشبش مادر فلانی زنگ زد گوشی بابام بابام گفت زندایی به حیوون چیزی رو چند بار بگی میفهمه شما از حیوون کمترید انگار و گوشی رو قطع کرد اون شب من مطمئن شدم همه چیز تموم شده چون میدونستم اونا هم دیگه پیگیر نمیشن منم دیگه توان جنگیدن با خانوادمو نداشتم فقط سکوت و گریه کارم بود داداشم زورم میکرد زنگ بزن به نادر فلانی بگو جوابت منفیه منم گفتم خودمو میکشم دست از سرم بردارید

صبح حدودای ۱۱ بود روز جمعه دقیق یادمه اون سال عاشورا ۴ شنبه بود اگه اشتباه نکنم که گوشی بابام زنگ خورد فلانی گفت ما پشت دریم درو باز کنید ما رخت خوابا پهن همه خواب ... دیگه درو باز کردن با مادرش اومده بودن دیگه شروع کردن هرچی خانوادم گفتن اونا گفتن چشم و ... خانوادم تو اتاق بهم گفتن برو بگو جوابت منفیه منم گفتم نمیتونم خلاصه خانوادم کوتاه اومدن و گفتن به خاطر دل دخترمون باشه مادرشوهرم گیر داد همین الان بریم نشون بخرن نکنه بزنید زیر حرفتون مادرم هم گفت سوم امام حسین هنوز نشده درست نیست قول گرفتن من و فلانی تلفنی در ارتباط باشیم و بعد ماه صفر نشون بیارن مادرمم میگفت بعد کنکور فاطمه یعنی سال بعد عقد کنن

خلاصه دیگه من گوشیمو روشن کردم ما تا بعد صفر تلفنی درارتباط بودیم

خدای مهربون شکرت برای دخترم 

چند روز بعد صفر کل خانوادشون اومدن خواستگاری رسمی با گل و شیرینی و ...

و هفته ی بعد جشن بله برون گرفتیم دقیق رو ابرا بودم خیلی حال خوبی بود فلانی هم خوب بود ولی نه مثل رمان ها دوستم داشت اما نه که بمیره برام یا خیلی هوامو بگیره عین بعضی از مردا

بعد از بله برونمون  و نشون کردن من 

مادرم اجازه ی عقد نمیداد که دایی بزرگم واسطه شد و قرار شد ما عید نوروز ۸ فروردین ۹۶ عقد کنیم در طول اون مدت فلانی هر دوهفته یک بار میومد به من سر میزد و برام کلی چیز میز میوورد خانوادش هم خیلی هوامو داشتن و احتراممو نگه میداشتن و در حد توان مالیشون شب چله ای و عیدی و غیره رو انجام میدادن...عقد هم کردیم بعد عقدمون کار فلانی تموم شد تصمیم گرفتیم بیاد خونه ی ما و بره سرکار یک سال عقد بودیم و خونه ی مادرم اینا همیشه احترامشو داشتن و دارن با برادرم مثه دوتا دوست شدن و ...

من تو این مدت یک سال که عقد بودیم خیلی بچه بودم نا پخته سیاست نداشتم ذاتا آدم مهربونیم خیلی به فلانی محبت میکردم



جو سایت مثل قبلنا زنونه نیست وگرنه یه اتفاقات ریزی مثل اولین بوسمون و ... هم میگفتم

بعد یک سال قرار شد ۸ فروردین ۹۷ عروسی بگیریم 

کارای عروسی رو انجام دادیم روزای خوبی بود خیلی خوب و شیرین خرید جهیزیه و چیدنش با عشق خانوادمم سنگ تموم گذاشتن

فلانی هم یه اخلاقای خاصی داشت ولی برای من شده بود خدا 

همه میگفتن این قدر محبت نکن پر رو میشه اما نمیتونستم کلن آدمیم که نمیتونم احساساتمو بروز ندم بعد عقد کنکور دادم قبول نشدم گفتم یک سال دیگه میشم بعد عروسی کنکور دادم و شیمی قم آوردم اما ترجیح دادم پیام نور شهرمون علوم تربیتی خواندم تو شرایط ضمن عقدمون حق تحصیل و اشتغال  گرفتم فلانی هم کمک حالم بود بعد عروسی دائم بهم میگفت امسال کنکورت رو دادی بچه بیاریم جلوگیری نمیکنیم من سنی ازم گذشته و ... من با این که ته دلم راضی نبودم این قدر زود باردار بشم اما به خاطر دل اون کوتاه اومدم فلانی هم توی کارخونه ای مشغول به کار بود و هست ۱۲ ساعتی و خداییش از لحاظ کاری بودن خودشو به همه ثابت کرد

جر و بحث هم بود این وسط اما اخلاق فلانی اینه نمیذاره کش پیدا کنه سریع پیش قدم میشه برای آشتی 

منم زن اذیت کنی نبودم  کارای خونه و آشپزی به خود رسیدن و شوهر داری ومادری و درسام همه رو سعی میکردم به نحو احسنت انجام بدم





خدای مهربون شکرت برای دخترم 

همون طور که گفتم دعوا و ناراحتی بینمون بود اما قشنگیای زندگی بیشتر بود

من خیلی از خود گذشتگی میکردم زیاد خرید لباس و ...نمیکردم تو مواد غذایی صرفه جویی میکردم بلکه بتونیم خونه دار بشیم ۹ ماه بعد عروسیمون باردار شدم ۳ ماه اقدام بودیم که ماه سوم حامله شدم

دختر اولم مرداد ماه۹۸ به دنیا اومد رفلاکس و کولیک داشت تا ۷ ماهگی خیلی اذیت کردم اما بعد اون خیلی زندگی خوب بود دخترم دنیای ما شده بود نور زندگیمون فلانی هم خیلی بچه دوسته و محبت به بچه میکنه

کرونا اومد دانشگاه مجازی شد و من به راحتی لیسانسمو گرفتم😁😁


خدای مهربون شکرت برای دخترم 

همه ی طلاهامو فروختم حتی نشون و حلقه هامونو و یه مقدار پس انداز داشتیم تونستیم یه زمین بخریم از روز اول به فلانی گفتم طلا میفروشم زمین یا خونه ۳ دنگش رو به نامم کن اونم قبول کرد الانم زمین رو داریم پیشرفت خوبی هم کرده

بعد خرید زمین دست و بالمون بسته شد و من صرفه جو تر از قبل که به نظر خودم اشتباه کردم چون انگار فلانی خوشش اومد زیر قسط باشه تا بتونه پس انداز کنه مثلن اصلن اهل غذای بیرون نیستیم الان جوری شده پول لباس به بدبختی بهم میده منم اخلاقی دارم امکان نداره چیزی رو دوبار از کسی بخوام در نتیجه عیدی و پولایی که خانوادم بهم میدن کامل میره جای لباس خودم و خریدام مادرمم خیلی هوامو داره به بهونه های مختلف برام لباس میگیره و ...

و فلانی انگار تو ذهنش رفت که اگه اون برام خرید نکنه بالاخره خودم جورش میکنم 

خدای مهربون شکرت برای دخترم 
همه ی طلاهامو فروختم حتی نشون و حلقه هامونو و یه مقدار پس انداز داشتیم تونستیم یه زمین بخریم از روز ...

باهاش هم که حرف میزنم میگه ندارم ای خدا به من پول بده تا به این زن ثابت کنم خرج کردن یعنی چی

خدای مهربون شکرت برای دخترم 
ارسال نظر شما

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2844
2843
2834
2835
پربازدیدترین تاپیک های امروز
2108