باردارم بعد دیروز آشپزخونه رو کابینتاشو ساووندم تمیز شد یخچالو تمیز کردم
خلاصه کمردرد گرفتم دیشب ب شوهرم گفتم اهمیت نداد سرش تو کوشی بود. مامان بابام رنگ زدن بهشون گفتم کمرم درد میکنه ورم کرده چقدر دلواپسم شدن ولی گفتم چیزی نیست
شوهرم بازم سرش تو گوشی بود بغض منو گرفت چرا بهم اهمیت نمیده گریه کردم گفت بریمدکتر گفتم نمیرم
تو دلم گفتم من ب دکتر نیاز ندارم ب بغل تو نیاز دارم
بعد شام کدو درست کرده بودم نخورد منم گفتم دردو بخور اونم قهر کرد آخه کدو من دوست دارم بعد از چند ماه درست کرده بودم
بعدش گریه کردم کلی بغلم کرد و ی پماد آورد کمرمو ماساژ داد بعد سفره رو جمع کرد. منو آورد تو تخت خوابیدم
گاهی اوقات آدما ب دکتر نیاز ندارن ب بغل وتوجه نیاز دارن