انقد دلم گرفته
سال 96 عقد کردم و از 96 تا حالا برای همسرم کم نذاشتم هیچ جوره از وقتی من بله دادم بهش هیچکس تو خانواده اش هواشو نداشت
ولی تا دلتون بخواد این اقا سنگ همه ننه قمری رو به سینه میزنه
ماشین نداشت همون شش ماه اول روی حساب بابام وام گرفتیم و خریدیم و قسط دادیم
عروسی رو خودمون گرفتیم طلاهامو خودمون گرفتیم باز ماشین خریدیم و فروختیم و با هر بدبختی بود دو سال پیش یه خونه خریدیم تنها چیزی که از خانواده اش رسید اینم با کلی دعوا و ناراحتی یک سوم یه زمین مسکونی نزدیک خونه ی باباش که خود شوهرم بنای خرید رو گذاشته بود وگرنه مامان و باباش فقط فکر خوردن و خرید کردن هستن فکر کنین وقتی شوهرم بچه بوده در حد میلیاردی وضعشون خوب بوده اما از بس زن و مرد نبودن همه رو بر باد دادن
یک سوم زمین رو برای بدهکاری خونه گرفتیم و ریختیم به حساب یکم باز بدهکار بودیم که دادیم دست مستاجر حالا اومدیم تو خونمون
از قضا خونمون ته کوچه هس و دوتا همسایه های کناری سر ناسازگاری برای پارک ماشین برداشتن و نمیذارن ما ماشین بیاریم تو پارکینگ
از دسیب تا حالا با من بحث راه انداخته تقصیر تو هس که اون سال این خونه رو خریدی
چند روز هم هس گیر داده بیا تا بفروشیم بریم شهر خودمون خونه بخریم منم میگم نه چون خانواده اش آسایش نمیذارن برامون
خیلی دلم گرفت ازینکه میگه مقصر تویی
منم گفتم آره مقصر منم که تو هم باید الان نصف حقوقت رو میدادی برای کرایه خونه
خونمون مرکز استانه مرکز شهره نمیدونم از این همه قدرنشناسی کجا برم دیروز به مامانم میگفته خونه اینجا چه جوره اگه خانم راضی بشه بیایم اینجا اینا رو وقتی من نبودم گفته