ببین نامزد بودیم خانواده ها ب اختلاف خوردن اینم بی پول و ترسو خیلی هم بحثمون میشد خسته شده بود اینقد جلوش گریه میکردم توروخدا بمون درستش میکنیم فلان میکنم از این حرفا هی میگفت نمیشه خانوادت منو نمی پذیرن توقعاتتون بالاست من ندارم بابام مخالفه از این چرت و پرتا ول کرد رفت خداشاهده بی اشتهایی عصبی گرفته بودم داغون بودم کارم همش گریه بود ولی گفتم بدرک ول کرد اون باید واسه من تلاش کنه نه من
تا چندوقت که حالم بد بود بعدشم ب خودم اومدم رفتم باشگاه هی ب خودم میرسیدم همسایه بودیم منو می دید من راهمو کج میکردم ازش رومو برمیگردوندم هر روز یه تیپ هر روز با دوستام بیرون دیدم بعد چند روز هی شروع کرد پیام دادن که چرا موهات بیرونه چرا مانتوت فلان بود بهش گفتم پیام نده ب تو ربطی نداره تو هیچ کاره ی منی
دیدم کم کم می افته دنبالم مثلا میرم تا باشگاه اروم پشت سرم می اومد یعنی هوامو داره هی پیام میداد گوشیمو خاموش کردم با اینکه خودم داشتم میمردم براش ولی خب بهم برخورده بود پشتمو خالی کرددیگه التماس دخترخالم میکرد برگشتیم ولی باز خانوادش شروع کرد ب مخالفت بلاتکلیف گذاشته بودن مارو منم نشستم منطقیش باهاش حرف زدم که نمیشه که نمیشه کلا دل کندم ازش چون غرورم و شان من خیلی بالاتره خودمو تحمیل کنم فردا روز خانوادش میخواستن چیکار باهام کنن خدا میدونه منم پسزخالم خواستگارم بود منطقی تصمیم گرفتم دیدم با پسرخالم خوشبختر میشم