قشنگ یادمه روزی که به خاطر یه سفر کاری بابامو مامانم رفتن مشهد.منو خواهرم توی خونه تنها موندیم.وقتی برگشتن عموم بهشون یه قفس داده بود که توش یه مرغ و عشق و یه عروس هلندی زرد بود.خیللللی خوشحال شده بودم،چون روزای سختی داشتم.اسم عروس هلندی رو گذاشتم چیکو،اسم مرغ عشقو گذاشتم دلبر.چیکو واقعا مهربون بود،مظلوم بود و حسی که بین منو اون بود واقعی بود،یه حیوون خونگی ساده نبود،دوستم بود،همه چیزم بود.قشنگ یادمه وقتی خواهرم اذیتش میکرد خودشو مینداخت تو بغل من.کلی باهاش خاطره های خوب دارم.منو کاملا میشناخت.جوری که بین یه عالمه ادم میومد روی پای من مینشست.امروز کلا نتونستم برم سمتش.بغلش کنم،بوسش کنم.اخه فردا امتحان دارم،داشتم برای اون میخوندم.خواهرم رفت بهش خیلی زیاد پفک داد.یهو اومد گفت مرده.دیدم کف قفس افتاده.هرموقع چیکو روبیرون میاوردم،دلبر سر و صدا میکرد.الان که دوستش مرده همینجوری ساکت کنار جسدش نشسته و هیچ سر و صدایی نمیکنه،انگاری خودش فهمیده دیگه تنها شده.دوستش نیست دیگه.
میخوام اینو بدونی چیکو تا ابدددد یادت میمونم.خیلی دلم برات تنگمیشه دوستم ،خیلی...