2777
2789
عنوان

داستان زندگیم

142 بازدید | 3 پست

پنجشنبه ها برام خیلی دلگیره. من پدرمو پنج سال پیش از دست دادم. سال پدرم، مادربزرگمو از دست دادم که خیلی بهش وابسته بودم. با ما زندگی میکرد. یکسال بعد بچه تو شکمو از دست دادم وقتی که فهمیدم مادرم سرطان داره. و سه ماه پیش مادر نازنینم بعد از دو سال و پنج ماه مبارزه سخت با سرطان از پیشمون پرکشید. درست چهل روزگی پسرم. تمام دوران حاملگیم همش غصه و گریه بود چون از سه ماهگیم حال مادرم بد بود. وقتی پسرم دنیا اومد مادرم حتی یکشب نتونست کنارم باشه. با بی تجربگیم از روز اول با شکم بخیه دار خودم بچه داری کردم و همش بخاطر حال مادرم زار زدم. آخرم ۲۸ اسفند در حالیکه ده روز بود نتونسته بودم ببینمش از پیشمون رفت. من موندم و دو تا برادر مجرد تنها و یه نوزاد. باید هوای برادرامم داشته باشم. چاره ای ندارم.  از خانواده شوهرمم فقط بدی دیدم. تاپیکای قبل هست. به نظرتون چرا بعضیا باید انقد سختی بکشن چرا؟ همیشه به این فکر میکنم که چرا من اینقد سختی کشیدم و میکشم؟ خیلی مریض داری کردیم خیلی پرستاری پدر و مادرمو کردم. آخرم هر دوشون توی جوونی تنهامون گذاشتن

بچه ها باورتون نمیشه!  برای بچم از «داستان من» با اسم و عکس خودش کتاب سفارش دادم، امروز رسید خیلی جذذذابه، شما هم برید ببینید، خوندن همه کتابها با اسم بچه خودتون مجانیه، کودکتون قهرمان داستان میشه، اینجا میتونید مجانی بخونید و سفارش بدید.

ارسال نظر شما

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2790
2778
2791
2779
2792