شب میریم خونه خالم و یه بچه کلاس سومی داره که هی میره روی مخم هی منو میکشه تو اتاق مامانم هیچی نمیگه ولی اگه من نرم پیشش میره به خالم شوهر خاله و هرکی اونجا باشه میگه بعد گریه میکنه مامان منم هی میگه برو پیشش گریه نکنه به من چه
همه بچه های فامیل رو جمع میکنه بیان پیش من
مگه من پرستار بچم
خستم امروز امتحان داشتم و کلا خستم خواستم بمونم خونه مامانم نذاشت