دامادمون ی روانیه خواهرم از دستش فرار کرده اومده خونه بابام .. اونم تحدیدمون میکنه میکشمتون مخصوصا من و شوهرم با اینکه ما هیچ کاری نکردیم صرفا برا عذاب خواهرم.. اسلحه هم دارع اونم از نوع جنگیش ..بعد شوهرم از روزی ک شنیده حتی دگ نمیاد منو ببینه ...خونه م نمیاد.. حتی ی بارم دستمو نگرفت بگه نترس .. چیزی نمیشخه .. هیچی ... اصلا نموندش..الان اومد گف دارم بلیط میگیرم فقط ی اوکیش مونده گفتم برا کجا دیدم پاسپورتشو از جیبش دراورد ... گف میای؟ یعنی همینطور موندم