مامانم ۲۰روزبود دهات بود ،پدرشوهرم گفت دلم برا بابات میسوزه مامانت ۲۰روزه ول کرده بیچاره رو
گفت پشت سرم فوش ندی ولی من دلم برا بابات میسوزه بیچارع از سرکار میاد خسته کوفته چجور غذا درست کنه
منم گفتم بابام خودش اجازه داده خودشون زن و شوهرن باهم صحبت کردن .گفت آدم خودش باید درک داشته باشه