من کلا خیلی مشکل با نامزدم دارم شاید بعضی ها تایپیکا قبلیمو خونده باشن که کلا خانواده ش که نفهمن و هیچ کاری باهام ندارن نه زنگی نه حال و احوالی ، اونا به کنار ، دهن بینه بیشترم به حرفا خواهرش گوش میده به بیشتر حرفایه من گوش نمیده ، مثلا حتی وقتی مریض میشه میگم برو دکتر نمیره ، زود اعصبانی میشه ، یه بار سر یه مساله جزئی سرم داد کشیدم که گریه کردم معذرت خواست ، وقتی خودمون دوتفریم خیلی مهربونه یعنی بیشتر اوقات اینجوریه ، اما وقتی با خانواده م هستیم بهم توجه میکنها اما نه زیاد و به گرمی دقتی دونفره هستیم ، بیشتر مناسبتا به مادر پدرم تبریک نمیگه ، کلا محدودم کرده که تنها بیرون نرم سرکار نرم تو شبکه اجتماعی نرم درحالی که خودش تو بیشتر شبکه ها هست و صفحه بدی هم فهمیدم تو ای ن س ت ا دنبال میکنه ، بهش یه کم شک دارم اما ثابت نشده هنوز ، زود دعوا راه میندازه با قهر های طولانی ، لج بازه اشتباهاتشو خیلی به گردن نمیگیره و همش من باید پاپیش بذارم ، اوایل که دوست بودیم و خانواده مون خبر داشتن سر چیزایه مسخره میخواست زود بهم بزنه اما من قانعش میکردم که با هم باشیم ، اینا چندتا از اختلافامون بود که الان یادمه و واقعا بخاطر بعضی چیزا ازش بدم میومد اما باز وقتی میبینمش خر میشم ، خیلی ساده دلم به دست میاد ، خیلی دوسش دارم اونم همش کار میکنه که بتونیم با هم باشیم و اینطور نشون میده که دوسم داره اما جدیدا با مادرم یه دلخوری پیش امد که مادرم ازش بدش امد میگه دعا گرفتم جداشید ، من میخواستم بهش فرصت بدم و باهاش صحبت کنم الان نمیدونم چیکار کنم هرچی میگم مادرم میگه این تغییر نمیکنه ، میترسم ، خیلی دوسش دارم ، شما باشین تو این شرایطت چیکار میکنین ؟ من دوسش دارم بین دو راهیم ، واقعا میخوام بهش فرصت بدم داغونم
خب اینطوری که نمیشه سریع جا بزنی ببین میتونی زندگیتو جمع کنی تلاشتو بکن زودی جا نزن
منم میخوام همین کارو کنم اما از اینکه مادرم زود دعا گرفته میترسم ، هم میترسم باهاش اینده خوشی نداشته باشم هم میترسم جداشم نتونم با این موضوع کنار بیام و باز معلوم نیست چی بشه
این چه دوست داشتنيه که اون نسبت به تو داره? وقتی مردی زنی رو.دوست داشته باشه بهش اعتماد میکنه و آزادش ميزاره ، تو اسیر و زندانيش که نیستی.... الان این کارو میکنه تو زندگی چیکار میکنه? این.مرد بیشتر به خودش شک.داره برا همین جلو تورو میخواد بگیره.... به خودت بیا از اینجور مرردا فرار کن
شوهرمم میگه مادرمه من هیچوقت نمیخام بهش بی احترامی کنی اونو بادادوبیداد.حس میکنم من ک هیچی دیگ بچش براش مهم نیس همه این شرایط روس تاثیرمیذاره مخصوصاگریه ونگرانی واضطرابم