یادش بخیر
گاهی اوقات ب اون زمان فکر میکنم حال دلم تازه میشه؛
یاد نون پختن های مامان و خالم سر تنور خونگی،بوی نون تازه پیازی و سرشیر...
یاد بدو بدو کردنهای دور باغچه حیاط و هفت سنگ و ی قل دوقل...
یاد شبهای گرم تابستون تو حیاط زیر پشه بند و
زمستونهای سرد کنار منقل برقی و چراغ نفتی...
یاد صف های طولانی مادرهابا بچه های قدو نیم قد برای گرفتن بشکه های نفت...
یاد خروس قندی و بیسکویت پنجره ایی ...
چقدر دلم میخاد برگردم همون زمان...نه گوشی بود نه اینترنت نه اینستا و ....بجاش همیشه در خونمون باز بود.همیشه مهمون سرزده میومد...نه نگرانی نه دل پریشونی...هرچی که داشتیم باهم سرهمون سفره میخوردیم ولذت میبردیم ...یاد مامان بزرگم...یاد بابابزرگم یاد همه عزیزانی که هنوز تو ذهنم زنده ان بخیر.روحشون شاد...چقدر دلتنگ روزهای بچگی ام هستم