من یه مادربزرگ داشتم خدا رحمتش کنه شوهرشو رو تو جوونی از دست داد بچه ها شو به دندون گرفت بزرگ کرد.البته یه حقوقی ازشوهرش داشت بعد یه پسرشو تو جوونی ازدست داد وپاش قند گرفت با وجود کلی عمل پاش هیچ وقت خوب نشد از درون خراب بود اما همیشه روحیه داشت همه همسایه ها دوستش داشتن مجردی خیلی پیشش میرفتم آخرم سکته کرد.مرد چه صبری داشت واقعا خیلی بلاهاهم بچه هاش سرش آوردن که نگو دلم هواشو کرده
امیدوارم اون دنیا رو داشته باشه دوماه قبل مرگش با پدرم قهر بود سر مسائلی بعدش وقتی مرد براپدرم زن عموم زنگ زد وگریه میکرد صبحش پدرم خواب دیده بود واقعی شد وشبش مادربزرگم مرد وفردا بعدازظهر پسرم بدنیا اومد یعتی طبیعی سزارین شدم یعنی داغون شدم سر ارث ومیراث به جون همه افتادن الان جز عمه ام کسی جویای حال پدرم نیست پدرم که بیماری نادرگرفت ونمیتونه راه بره واصلا دکترم نمیره گوش نمیده وهنوزم میگه ای کاش باهاش قهر نبودم تو رو خدا حرص مال دنیا رو نزنید وفا نداره 😭😭😭😭