حالم یلحظه گرفت
از دیروز دور کارای مامانبزرگم که تنهاست،دکترو... مادرشوهرمم امروز رفته تهران خودش نوبت دکتر داشته
برادرشوهرم و شوهرم تنها خونه
کارای اون برادر شوهرم کوچیکم...خود مادرشوهرم که اصلا فکر بچهاش نیست، الان مثلا پسزش زنگ زده به من که مامانم نیست میای برام صبحونه اماده کنی، مامان بزرگمو ول کردم رفتم براش صبحونه بخدااماده کردم
همش پیش خودم میگم چطور مادریه فکر بچهاش نیست
خیلی اذیتم میکنه رفتاراش..دلم خیلی میسوزه مخصوصا برای نامزدم
خیلی اذیت میشم اینجوری تو این شرایط میبینمش
همش میگم پیش خودم که خدایا من اینا وظیفم نیست، فقط برای اینه ک خیرش بهم برسه
فقط خیرش😔